تبليغاتX
4 برگ - دانه‌های نمک

4 برگ

ادبی-هنری

دانه‌های نمک

اهل حرف نیست

فقط گاهی دستش را که شکل می‌دهد به ابر برمی‌دارد

من را به شورترین جای دریا

به پنجره‌ای شناور می‌خواند

- بفرمائید !

بین لب‌های‌مان           فقط حباب رد و بدل می‌شود

بین چشمان‌مان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول

می‌گویم : خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد

وگرنه من که با دستانم                 نمی‌توانم یک فندق را بشکنم

چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی           

                                                           مغز یک شهر را درآوردند ؟

همه چیز را فراموش می‌کنم

و به سوال خودم می‌رسم       که تا می‌خواهم بپرسم :

" دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره‌اش می‌خوابی ؟ "

نفس کم می آورم

و فقط دانه‌های نمک می‌ماند در دهانم

از خواب که بلند می‌شوم

فردا صبح

 

   محمّد صادق صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط  ایشان  |