دانههای نمک
اهل حرف نیست
فقط گاهی دستش را که شکل میدهد به ابر برمیدارد
من را به شورترین جای دریا
به پنجرهای شناور میخواند
- بفرمائید !
بین لبهایمان فقط حباب رد و بدل میشود
بین چشمانمان تمام تجهیزات جنگ جهانی اول
میگویم : خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد
وگرنه من که با دستانم نمیتوانم یک فندق را بشکنم
چطور برایش توضیح بدهم با فشار انگشتی
مغز یک شهر را درآوردند ؟
همه چیز را فراموش میکنم
و به سوال خودم میرسم که تا میخواهم بپرسم :
" دریا هزار موج دارد تو زیر کدام آروارهاش میخوابی ؟ "
نفس کم می آورم
و فقط دانههای نمک میماند در دهانم
از خواب که بلند میشوم
فردا صبح
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط ایشان
|