نه
تو حرفم را نمیخوانی
این چیزیست به رنگ مادر و جغرافیا
من دلم تنگ است
چه میشود به زبان شما
ابجد از نگاهش ریخت
و اورادی غریب بر گرد مردمکانش منحنی شد
حدقهاش را میگویم
زن را
چتر بود و باران
آدمهای خیس و مخمل
زمین بوی شقیقه میداد و نارنج
آن روز که زمزمهای در گوش و دهان
و مردمان به الفبایی غریب سخن میگفتند
من از همیشه مایلتر بودم
اریبتر از ابرو و از همیشه مایلتر
آن روز به بار رفته بودم و هوا بارانی و فقط همین بار
قرارمان چشم بود و چیزی در همین حدود
حالا من ماندهام و سوراخهای تنم هفت تا
به حادثه کشید آن مشرق و شرجی و تنبور
بیثانیه نازل شد غربت از
هواپیما
دستی تکاند بر اقصای قافیه و ابر
گفت بنویس باران و چترت را بعد از همین خط باز کن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:4  توسط ایشان
|