تبليغاتX
4 برگ -

4 برگ

ادبی-هنری

 

 

نه

تو حرفم را نمی‌خوانی

این چیزیست به رنگ مادر و جغرافیا

من دلم تنگ است

چه می‌شود به زبان شما

ابجد از نگاهش ریخت

و اورادی غریب بر گرد مردمکانش منحنی شد

حدقه‌اش را می‌گویم

زن را

چتر بود و باران

آدم‌های خیس و مخمل

زمین بوی شقیقه می‌داد و نارنج

آن روز که زمزمه‌ای در گوش و دهان

و مردمان به الفبایی غریب سخن می‌گفتند

من از همیشه مایل‌تر بودم

اریب‌تر از ابرو                و از همیشه مایل‌تر

آن روز به بار رفته بودم          و هوا بارانی           و فقط همین بار

قرارمان چشم بود و چیزی در همین حدود

حالا من مانده‌ام  و  سوراخ‌های تنم                هفت تا

به حادثه کشید آن مشرق و شرجی و تنبور

بی‌ثانیه نازل شد غربت از

هواپیما

دستی تکاند بر اقصای قافیه و ابر

گفت بنویس باران و چترت را بعد از همین خط باز کن

 

               علی کاظمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:4  توسط  ایشان  |