تبليغاتX
4 برگ -

4 برگ

ادبی-هنری

 

 

 

 

 مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد . ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفش‌های مادرم را پایم می‌کردم ، ماتیکش را یواشکی به لبهایم می‌مالیدم  و می‌رفتم توی مستراح و ساعتها در را به روی خودم می‌بستم . لباسم را در می‌آوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریخته‌ی دیوارش می‌مالیدم هی زیر لب می‌گفتم : فشارم بده ، فشارم بده ...

 بی‌اعتنا به بوی دل به هم زن شاش مانده و وزوز مگس ، بی‌اعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار می‌سوخت و خراش می‌خورد ، چهارده‌سالگیم را با چشم‌های بسته و حواسی گیج جشن می‌گرفتم .

 آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند : حوله‌ی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود ، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخورده‌ی پدرم به آن چسبیده بود ، فرچه‌ی مرطوب کنار آینه‌ی روشویی و حتی لنگ و پاچه‌ی قرمز خواهرزاده‌ام که منتظر بود کسی کهنه‌اش را ببندد .

 بی احساس گناه ، منتظر گریه‌ی بچه می‌ماندم تا به هوای ساکت کردنش او را توی حیاط بگردانم و بعد بخزم توی انباری و پستانهایم را لخت کنم و بگویم بیا شیر بخور .

می‌توانستم ساعتها به آن مک‌زدن‌های بی فایده تن بسپرم ، نوک پستانهایم را تصور کنم که در دهان مردی درد می‌گیرد و لرزش گنگی را حس کنم که تمام تنم را در تسخیر خود می‌گرفت  ... اما بچه‌ی گرسنه جیغ های بنفش می‌کشید و من آرزویم را با هول و هراس برمی‌داشتم و بچه به بغل می‌دویدم بیرون .

 آن‌روزها را خوب یادم می‌آید : زیبا بودم و سرکش و درشت ، از آنها که به اصطلاح کمی زود استخوان ترکانده‌اند ، پستانهای نسبتا بزرگی داشتم که روزی ده بار نوکش برجسته می‌شد : وقتی مردی در صف نان نگاهم می‌کرد ، وقتی در حمام آب داغ با فشار از دوش روی تنم می‌ریخت ، وقتی گربه‌ها روی پشت بام ناله می‌کردند و وقتی برای پدرم مهمان می‌آمد و بعد از رفتن‌شان اتاق مهمانخانه از بوی سیگار و عرق تن مردها پر می‌شد

 یادم می‌آید که سگی داشتیم که گوشه‌ی حیاط می‌بستیمش و شبها بازش می‌کردیم تا نگهبانی بدهد . ظهرها بعد از خوردن غذایش که معمولا نان خیس‌خورده در شیر بود می‌خزید توی سایه و برای مدتی طولانی خودش را می‌لیسید . دور پوزه‌اش را ، پنجه‌هایش را ، و حتی آلت تناسلی‌اش را . همیشه با خودم تصور می‌کردم که ای کاش من هم زبان بزرگی داشتم و می‌توانستم خودم را لیس بزنم . توی چرت کوتاه بعد از ظهر می‌دیدم که زبانم بزرگ شده و آن را مانند ملافه‌ای نمناک دورتنم پیچیده‌ام و سفیدی ران‌هایم را به گرمای سرخ آن فشار می‌دهم و بعد عرق کرده و قرمز از خواب می‌پریدم .

 زن بودن برای من همواره با رنگ سرخ عجین بود . ماتیک قرمز، زبان قرمز ، پاهای شاش‌ سوز شده‌ی قرمز و پوست خراشیده‌ی قرمز .

 چهارده سالگی من در فوران رنگ قرمز گذشت . چهارده سالگی من ملتهب و کشف نشده ، چهارده سالگی من در ریزش نخستین خون عادت ماهانه ، چهارده سالگی من در حکومت رنگ قرمز گذشت .

 آن‌روزها مرسوم بود که برای کسی که می‌خواست عروس شود رخت قرمز بخرند . سربند پاچین و تنبان و روسری قرمزی که مادرم برای نامزد برادرم خریده بود ، یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز و براق بود که دیدن ان مرا همیشه به هیجان می‌آورد ؛ کفش‌هایی که منتظر بودند تا روز حمام عروسی به عروس پیشکش شوند . بی‌آن‌که بدانند بیرون گنجه کسی شبها در رختخواب بیدار می‌ماند و در حسرت برق صاف و لیزشان آه می‌کشد .

 نیمه‌شبی در همان روزها ناگهان از خواب پریدم . انگار دستی نامریی به شدت مرا تکان می‌داد . بی‌آن‌که بدانم چرا به اطرافم گوش سپردم . صدای یکنواخت نفس‌هایی که حکایت از خواب سنگین اهل خانه می‌کرد به جای این‌که مرا به خلسه ببرد هشیارترم کرد . بلند شدم و پاورچین پاورچین ، مانند گربه‌ای بی‌صدا به سمت گنجه رفتم و کفش‌ها را با خودم به اتاقی بردم که معمولا از آن استفاده نمی‌کردیم  و بعد سر صبر نشستم و به آن دو قلب قرمز نگاه کردم که جایی بیرون سینه‌ی من می‌زد ... آنها را مثل کودکی نوازش کردم و بوسیدم . چرم نازک و لطیف کفش‌ها انگار زیر انگشتهای داغم دل دل می‌زد . نه ... آهنگ می‌نواخت و از همه جای تن من موسیقی به بیرون می‌ریخت . تابستان گرم و شرجی مثل حرارت خون من در آن کفش‌ها جریان داشت .

 بی‌اختیار ، بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم لباسهایم را درآوردم و خودم را به آن حرارت مذاب سپردم . با چشمهای بسته خودم را می‌دیدم که روی فرش غلت می‌زنم و مثل مار به خودم و آن کفشها می‌پیچم ؛ می‌دیدم که تنم دارد هی باریکتر و درازتر می‌شود تا مثل گیاهی خزنده ساقه‌هایش را دور آن پاشنه‌های باریک بپیچد . اشباح در سرم دهل می‌زدند ، ارواحی گناهکار و نامرئی  دستهایم را گرفته بودند و بوی نامحسوس اما نافذشان نخستین تجربه‌ی واقعی جنسیم را جشن می‌گرفت ، شیاطین سرم را گرفته بودند و با فشار زبانم را رویه‌ی کوتاه و گرم کفشها فشار می‌دادند ، و دستهای اجدادی زنان تبارم شرمگاهم را بر آن پاشنه های نوک تیز می‌گشودند . احساس درد نمی‌کردم . در خیالم می‌دیدم که نماینده‌ی نافرمانی تمام زنان طایفه‌ای هستم که از هزار سال پیش از این جنسیتشان را بر دستمالهای سفید به مردانی بی سر تقدیم می‌کردند . 

 تا پیش از آن نفهمیده بودم  که خون می‌تواند بویی چنین دلفریب داشته باشد . عطر خونی که از تنم بر کفشها می‌ریخت مرا مست کرده بود .

 برای اولین بار واقعا احساس کردم که می‌خواهم نماز بخوانم . بی‌آن‌که خودم را بپوشانم ، بی‌آن‌که تلاشی برای پاک کردن خونم بکنم  بر آن کفشها نماز خواندم و احساس کردم همه‌ی وجودم پاک و مطهر می‌شود . در هجوم موسیقی‌یی درونی پشت سر هم به رکوع و سجود می‌رفتم و وحشیانه ارضا می‌شدم . صدای تن من با صدای شب در هم می‌آمیخت و لرزه‌هایش کم‌کم با تپش طبیعت یکی می‌شد . حس می‌کردم که حامل نطفه‌ی نوری هستم که تا ساعتی بعد قرار بود از افق سر بزند . می‌دانستم زیبا شده‌ام ؛ زیبا و سرخ و براق ، و ناخواسته به سجده افتادم

 کجای زمان بودم ؟ آن وقت که زبانی حقیقی مرا می‌لیسید ... فکر کردم خدایان باستانی آمده‌اند تا با من بیامیزند . خدایان که پوزه ندارند . خدایان که له‌له نمی‌زنند . خدایان که زوزه‌های خفه نمی‌کشند .

 بوی خون من سگ را از حیاط کشیده بود تا اتاق و حالا داشت شرمگاهم را لیس می‌زد . آن فضای روحانی و زیبا ناگهان از بین رفت . خودم را دیدم که چهار دست و پای سیاه در آورده‌ام ، خودم را دیدم که آلتم از بوی زنانگی موجودی از نوع دیگر راست می‌شود ، مهبلم را دیدم که مثل گوشتی خام از چنگک قصابی آویخته و من با چشمهایی گرسنه و ملتمس به آن زل زده‌ام ، دیدم که فروخته می‌شوم ، حراج می‌شوم تا به سیخم بکشند ، زنان تبارم حالا در سرم مویه می‌کردند ، نور رفته بود و من فقط همان صدای له‌له طولانی بودم که حریصانه از منافذ پوستم به درون نفوذ می‌کرد

 بلند شدم و یک لنگه از کفشها را به طرف سگ پرتاب کردم . انتظار داشتم زوزه‌کشان فرار کند اما همانجا ایستاد و با چشمهایی گرسنه نگاهم کرد . ترسان و میخکوب از جاذبه‌ای  وحشیانه ، دیدم که زندگیم در آن دایره‌های میشی مرور می‌شود ، بدن عریان خودم را دیدم که خودش را به دیوار چسبانده بود ، رطوبت گرم نفسهایم را حس می‌کردم که بر صورتم پاشیده می‌شد .

 احساس بره‌ای را داشتم که توسط  گرگی به دام افتاده باشد . می‌ترسیدم تکان بخورم تا حیوان که حالا نگاهش بوی خون گرفته بود پاره‌پاره‌ام کند . تمام قدرتم را جمع کردم و چهاردست و پا به سمت سگ خزیدم و خیره نگاهش کردم . می‌خواستم با چشمهایم باقی زندگیم را التماس کنم .

 هنوز نفهمیده‌ام آن لحظه سگ در چشمهای من چه دید که ناگهان برگشت و لنگه کفش قرمز را به دندان گرفت و آنرا جلوی پایم گذاشت . بعد در حالیکه نگاهش را به من دوخته بود لرزید ، پایش را بلند کرد و روی آن شاشید و رفت . دور شدنش ، به گریز تابستانی می‌مانست که چهارده سالگی مرا با خودش می‌برد و دیگر برنمی‌گشت ...

 

 

شقایق علی‌پور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 5:17  توسط  ایشان  |