مادربزرگ امروز صبح خیلی زود مرد، تنها، با یه قد 1متر و80 سانتی، شوهرش اونو 20،30سال پیش ولش کرده بود، مث یه جزیره تک افتاده میذارش میره میشه مجاور امامزاده ، از سر ماجرای قیامای خونخواهانه به اینور مردم دایم به اینجور تکرویها مشکوک بودن که بودن، مخصوصا که جزیرههای تکافتاده یه زن باشن: هیجانزده و ماجراجو، یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف ادارههایی که مقرریشو بالا پایین میکردن گز میکرد، مث قوطی بازکنهای خطرناک از سمت در کنسرو، بلااستفاده و بیفایده پاسکاری میشد، از دوران طلایی زندگیش که سرشار از ایدههای منحصربهفرد بود فاصله گرفته بود، پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروریترین زمان پایانبندی محسوب میشه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزهی کمی واسش آورده پس ، سقوطِ بیاجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق میافتاد، تا گردوخاک به حداقل برسه، با اینهمه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد ( دستای مادر بزرگ درازتر از حد معمول بودند ) خود مرگ از اینکه در زده وارد شده کیف میکرد اما ما هیچکدوم زیاد خوشمون نیومد که با این تشریفات رسمی راهیش کنیم، اون یه نابغه ی مردمی طرح و پیادهسازی انواع کلاهبرداریهای کلان و طولانیمدتی بود که کشور در تمام دوران مالیاتی و اداری زمانِ تفمال تفمال به خودش دیده ، اجرای نقشهها با ما بود اون فامیل درب و داغونی که مث یه کشتی کله پا میره ته آب تا اون پایین کمک ماهیها و هر جور جانور ریز دیگه باشه ما بودیم، تو سنوسال بلوغ که من همهی حواسم پی آبونمان مجلههای بدنسازی بود و بلوغ، صورتای بیشتری لازم میشد تا از تماشاچیها تشخیص داده شیم، گروه 7 نفره، با مادربزرگ 7 نفر بودیم، تنها راه ارتباط ما با اطراف بود و ما عین میمون اسکینر به باز بسته شدن نور راهروی منتهی به در قلعه شرطی میشدیم، جنایت واسه خون مشترکمون یه چیز حیاتی بود . صبح عملیات ( از صبح شروع میشد ) نقشه اجرایی دستمون میآمد به یه نامهی معروف پیوست میشد که همیشه اسم مادربزرگ و بقیه قضایا تایپ و اسم ما تو جای خالیش با خودکار نوشته شده بود، جریان سود بانکی باقیماندهی سالهای کبیسهدار و رقم میلیاردی که مادربزرگ حساب کتاب کرده بود ، یه عدد عجیب و غریب :100000000
تصویر ما رو روی بیلبوردای تبلیغاتی که نمایندگی دفاع از پروندهی ثروتهای بادآورده رو به عهده داشت زده بودن و یه چند وقتی اون بالا بود و بعد آوردنش پایین اما مادربزرگ ولکن ماجرا نبود. مدعیالعموم بودن همینطوری اتفاقی نبود ، اون چند شبانهروز فکر میکنه و بعد از پنجره سرشو میبره بیرون و از نقشهی جدیدش میگه: " یه عروسکِ تر و تمیزی در اومده که منتظر اجرا نمیمونه و از جاش داره کنده میشه ". طرح به محض ثبت تبدیل به چمنزار گرد و آسمان آبی اطرافش می شه، شنلقرمزی خوشگل که تو راه جنگل به چندتا مشکل کوچولو برمیخوره تا به خونه مادربزرگ برسه به تدریج سبز و از نظر محو میشه و اسبی به نظر میرسه که گرسنگی رو فراموش کرده.
بعد از تشییع جنازه یکراست رفتم سراغ ماشین تحریر قدیمی، دستگاه از کار افتاده داشت اسکی میکرد، تا منو دید اخماشو کشید تو هم، یه خورده تن ماهی با چند ورق نازک کالباس رو با رب و روغن تف دادیم و خوردیم، بلند شدم که بیام از پشت سر صدام کرد رفتیم طبقه پایین، قفل یخ زده بود باز شد اما نمیشد ازش رد شد هل دادیم، اسباب اثاثیه تاریک و مال 30،20 سال پیش و بیشتر بودن ، همه با عددِ شمارهگذاری شمارهگذاری داشتن از روی تاریخ خرید یا از وقتی به اونجا منتقل شده بودن ، بعضی از شمارهها هم به ترتیب نبود، از وسط راهرو تا طبقهی اول از شمارهی یک تا 116، بعد یکدفعه قطع میشد و چندتا نوار کاست اجرای برنامه رادیویی گلها بود که همشون دستهجمعی یه شماره داشتن که :134 بود. دقیقا روبهروی یه سوپخوری ایستاد. کار فرانسوی قشنگی بود به شمارهاش نگاه کردم :215، "این سوپخوری زن شاه طهماسب رو از مرگ با سرنیزه نجات داد ، هنوز همون درخشش رو داره، مادربزرگ اونو بابت یه کار کوچولو از میراث فرهنگی آورد اینجا و بهش شماره شاهانه 215 رو داد، لیاقتش رو داره، مگه نه؟" ازش چشم برنمیداشت.
داشتم میلرزیم، اومدم بیرون، اون میخواست یهکم دیگه همونجا بمونه، از دور شبیه ایستگاه یخزدهی راهآهن بود. براش دست تکان میدم و رد میشم.
سارا سعیدی دی86