زن همسایه برای نگهداری پسربچههای بیتربیتش آپارتمانش رو سپرد به من و رفت. خونهی 90متری اونا یه باغ وحش کوچیک بود که به جای میلههای محافظ درهای یکدستی از جنسMDF داشت و حیوانات اهلی و وحشی و تماشاییاش سر یه قضیهی بی سر و ته مثل متروهای جوانمرد قصاب از تونلهای زیرزمینی بیصدا و نرم به شهر گریخته بودند. اتاقها قفل بودند . فقط آشپزخانه و توالت و حمام باز بودند چون آشپزخانه رو Open کار کرده بودند. به سازدهنیای میمونست که پردههاش رو دستکاری کرده باشی. شبکههاش به طرز معیوبی صدا می دادند. فکر کردیم یکی از پسربچهها میخواد آواز بخوونه. گرچه تو اون شرایط که دور هم نشسته بودیم کاری از دستمون برنمیآمد، اما همه مانع از چنین کاری شدیم. واسه یه فرهنگ سنگین و مزمن توی چنین شرایط کار چندان خوشایندی نبود مخصوصا تصنیفهای شش هشتم و رنگهای دلپسند.
پدر اونا از مهاجرینی بود که نمیتونست طاقت بیاره و همه در موردش میگفتن نمیتونه طاقت بیاره و برمیگرده؛ عاقبت یه روز صبح بلند میشه و از پنجرهای که همیشه رفت و آمد آدمها رو میدیده خودش رو به بیرون پرتاب میکنه بین اون بقیه دیگهای که بیرون موندند؛ مرده. در تمام زندگیاش فرصتی برای نشون دادن خودش و یا آشنایی که بتونه به راحتی این لطف رو در حقش انجام بده به دست نیاورده بود؛ وصلتش با یه ماجراجو هم نتونست: زن همسایه یه ماجراجو بود: ماجراجو و رکوردی. این کلمه در پی ادا کردن یه جور اسم مصدر بوده و از طرفی میخواد بگه که اون آرزو داشت بتونه رکورد دست کم یه چیز رو در این دنیا بشکنه ازطرفی دیگه زن، ناشناس و نکره و تا پایان عمرش مونده. یکبار بهش کمک کردم وسایلش رو تا در آپارتمانش بردم. گفت آدم خیلی تنهاییه و همهی ما خیلی تنهاییم. چند دقیقه بعد اومد در خونه رو زد و دفترچه تلفنش رو آورد. این اون آخرین دفترچه تلفنش بود مال چند سال پیش؛ کثیف و خطخورده و غیرواقعی. گریه هم کرد دلش خیلی میخواست بمونه و در مورد خانواده و دوستاش حرف بزنه. اومد تو و پشتبندش دوباره رفت. هیجان زده بود. عکس رکوردشکنها و ماجراجوهای بزرگ دنیا رو آورد. اکثرشون هندی بودند همچنان گریه میکرد. آب چشمها و دماغش تا یک جاهایی همدیگر رو دنبال میکردند تا به چالهی گردنش رسیدن و همونجا توی چالهی زیر گردنش کنار بقیهی آب از قبل جمع شده توی تیرگی اونجاها. خواهش کرد یکّم دیگه بمونه.
«ای کاش میتونستم دست کم دست به کاری بزنم» دلم بهم خورد.
فردای اون روز پسربچهها رو میبرم به دیدن یه بنای تاریخی و اطرافش: شهر وسط یه جنگل. کلی بازدید کننده داشت میخواستم تو جمع بودن رو یاد بگیرن. اما پسربچهها ترجیح دادن ساعتی و از جایی بریم که خلوتتره. مشکل اونا با همجنسهاشون به خاطر اعتماد به نفس، بیسوادی، شکل ظاهری و بیپولی و نفخ و الخ نبود. یکی از پسربچهها احساسات فوقالعادهای از خودش نشون میداد شبیه مادرش. شبیه مادرشه- سرنوشت محتوم- از گزارش دقیق شباهتهای اون در این لحظهها شانه خالی میکنم. یادمه زیاد باران میبارید. اونا رو زیر یه چادر کوچک چند نفره جمع کردم. ازم خواستند بهشون اجازه بدم داد بزنن. نگاهشون به پنجرهی توری چادر سر میخورد به سمتی که جنگل به معنی واقعیاش، جدی و تیره میشد؛ نه بیشتر جاهاش.
یه آشنای قدیمی تو فدراسیون متافیزیک- با سروصدای زیاد پیداش کردیم. از جمعیتهایی که با سروصدای زیاد توی شهرستانها عضو فعال میپذیرند و بیشتر وقتها همهی تلاشهاشون مثل عینک، سمعک و ساعت آدم از دار آویزان به نظر میرسه، کله پا، بیخودی و دیر. مردم در برابر چنین صحنههایی موضعگیریهای مختلفی از خودشون نشون میدن. مثلا یه جریان کوچیک رو پیرهن عثمان میکنند. یه جریان کوچیک یعنی یه چیز جاری و ساری
یه رودخانه یا قطار قدیمی روی ریلهای آهنی که از مسیر روستاهایی میگذره که بچههای خردسال دایم توی راهآهنش بیهوا بازی میکنند و معمولا از خونهها و خانوادههاشون دورن. اما هیچ چیز مثل آدمیزاد نمیتونه پیرهن عثمان باشه. من خودم به متافیزیک تازه اعتقاد پیدا کردم. چند سال بعد از آشناییم با پسربچهها، دوشنبهی هفتهی پیش در حال خرید از فروشگاه زنجیرهای چند تا از اونا رو دیدم. یکهو وارد فروشگاه شدن مثل شیرهای وحشی و پریدن روی پیشخوانهای غرفهی پوشاک و زن فروشندهی بخش پالتو پوست رو به دندان گرفتند از گردنش و در یک چشم به هم زدن بین درختهای انبوه پنهان گشتند.
