تبليغاتX
4 برگ - -

4 برگ

ادبی-هنری

 

قوري را از روي کتري برداشتم وته چاي باقيمانده را خالي کردم داخل ليواني که از قبل آماده کرده بودم . آب ويبراسيون و تحريرش  آهسته و در انزوا گوش را نوازش مي‌داد .  در حين راه بودم که  ناگهان آواز قطع شد . به سرعت همانجا نشستم  . چند دقيقه‌اي را بي هيچ تمرکزي گذراندم . قند را انداختم توي دهانم و چاي را لاجرعه سر کشيدم -  سرد شده بود -  يکي از قندها روی دستم باد کرد . گذاشتمش روي بسته‌ی سيگار پری که در کنارم روی زمين افتاده بود . حدودن    سي -  چهل سانتيمتر آنطرف‌تر   يک بسته‌ی خالي از همان سيگارها بود ( پال مال ) . ما معمولن

جعبه‌اي ( باکسي ) سيگار مي‌خريم , چون ارزان‌تر برايمان تمام مي‌شود . البته شايد حقيقت ماجرا اين باشد که چون مصرفمان بالاست , حال و حوصله‌ی اينکه روزی دو و سه بار بيرون

برويم و سيگار بخريم را نداريم . وگرنه اينقدرها هم از اقتصاد سر درنمي‌آوريم .

به هر حال قند را که گذاشتم روي بسته‌ی سيگار تازه يادم افتاد چای خورده‌ام و الان مدتي است که از وقت سيگار کشيدنم گذشته است . (چرا يادم رفته بود که الان بايد سيگار مي کشيدم ؟ ) کمي فکر کردم -  گاهي لازم است -  و علت را فهميدم . سريع دست بردم و از پشت

گوش راستم که در حال سوت ممتد زدن بود يک نخ سيگاري را که قبلن آنجا گذاشته بودم  برداشتم . به محض اينکه آن را برداشتم سوت ممتد خاتمه پيدا کرد . ولي چيزي نگذشته بود که

يخچال دوباره آواز کلاسيکش را شروع کرد . به اين ترتيب مشکل موسيقي هم حل شد . ( براي اطلاع خواننده بايد عرض کنم که من هميشه عادت دارم در حين شنيدن يک موسيقي خوب يک نخ سيگار بکشم ولي يک هفته قبل از وقايع اين قصه به علت پاره‌ای از مسائل مالي مجبور به فروش سيستم ضبط صوت حرفه‌ای‌مان شده بوديم و اين يک هفته برايم خيلي کسالت بار گذشته بود . خيلي ((تأکيد از من است )) .)

حالا مي‌توانستم دراز بکشم , موسيقي گوش کنم و سيگار دود کنم .

سيگارم که تمام شد , آواز يخچال هم قطع شد . به همين سرعت احساس کردم باز هم بدنم به

نيکوتين نياز دارد . نمي‌دانم چه چيزی به این احساس مزخرف دامن زده بود . معده‌ام داشت

هشدار مي‌داد . يعني :< ديگه بسه‌ته بابا ! آدم عاقل که انقده پش سر هم سيگار نمي‌کشه که. اونم معده‌ی خالي . دهک ! >

راست مي‌گفت ولي لجبازيم گل کرده بود . قند را از روي بسته‌ی سيگار پر برداشتم و گذاشتم

روي بسته‌ی خالي . يک‌مرتبه يادم افتاد که پشت گوش چپم هم يک نخ سيگار انداخته بودم . به همين دليل قند را برگرداندم سرجايش و سعي کردم پشت گوش چپم را وارسي کنم . . .

نه ! فقط توده اي موي زبر و خشن را لمس کردم . پس دوباره قند را گذاشتم روي پاکت خالي و

يک نخ سيگار از داخل پاکت سمت چپ که پر بود برداشتم . از صداي موسيقي خبري نبود ولي

من ! سيگارم را تا ته يعني تا فيلتر کشيدم .

مثل بادمجاني که دو و سه روز کنار يک بخاري , تک و تنها افتاده باشد , گلويم خشک شده بود .

پس دوباره قرار شد به آشپزخانه برگردم . به خودم قول داده بودم با شروع قطعه‌ی آوازي بعدی به سمت آشپزخانه حرکت کنم ...

آواز که شروع شد به طرز مضحکي  جا خوردم . راه افتادم . به محض ورود به آشپزخانه در

يخچال را باز کردم . بخشکي شانس !حتي يک قطره آب هم توي پارچ نبود . در يخچال را بستم تا

به طرف شير ظرفشويي بروم ولي ناگهان فلاسک چای توجهم را جلب کرد . خودم را آماده کرده بودم که اگر در فلاسک چاي نباشد زياد ناراحت نشوم , يک ليوان برداشتم و آن را روي کابينت گذاشتم . معلوم شد که آن بادمجان زياد هم بد شانس نيست چون ليوان تا نيمه پر شد . 

در همين لحظه آواز قطع شد اما درست مثل يک دوئت که در آن دو نوازنده از هم سوال و جواب مي‌کنند , صداي به کار افتادن پمپ آب آپارتمان از پارکينگ شروع شد . باز هم قرار گذاشتم به محض اينکه صداي ويولن کنترباس قطع شد به طرف نشيمن حرکت کنم .اندازه

گرفته بودم . اين صدا دقيقن سي و سه ثانيه بعد از بستن شير آبي که در طبقات بالايي باز شده بود قطع مي‌شد . يک دست و صورت شستن که بيشتر از چهل و پنج ثانيه وقت نمي‌گيرد

پس تقريبن بايد هفتاد و هشت ثانيه منتظر مي‌ماندم . امروز جمعه بود . صد و هفتاد و پنج ثانيه از بامداد گذشته بود ...  بالاخره صدا تمام شد و من راه افتادم .در راه داشتم به اين فکر مي‌کردم

که چرا قند نياوردم و حالا بايد چايم را بدون قند بخورم , اما تا رسيدم متوجه شدم قندي که در چای خوردن قبلي به علت سردي چای اضافی آمده بود , از روي پاکت خالي سيگار تکان نخورده بود . چون تکان نخورده بود برش داشتم  و به همراه ليوان نصفه‌ی چاي آن را مکيدم .

بعد هم که از پاکت سيگار يک نخ برداشتم و ...

                                                                               ####***

قسمت مضحک اين واقعه زماني بود که تصميم گرفتم بعد از اين آخرين سيگار دوباره به سمت

آشپزخانه حرکت کنم ولي متوجه برخورد شی‌ء سفيد رنگي با زمين شدم . همان سيگار پشت گوش انداخته‌ام بود که لابلاي موهايم گير کرده بود و من نتوانسته بودم آن را دود کنم .

از آن موقع تا بحال گوش چپم سوت اشغال مي زند -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-صداي يخچال .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-احساس پشيماني.-.-.-.-..--..=.=-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.صداي پمپ آب-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.يخچال-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.پمپ آب.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-بادمجان.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

                                                                                        

                                                

                        3/6/1385       سهند عارف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط  ایشان  |