در شعري كه سالها از اينجا دور است دوستي داشتم.
نامهاي امروزبه دستم رسيد و فعل داشتن كشف شد؛ بعد از چند خط با كلماتي محتاط، به اين جهت محتاط كه براي انتخابشان وقت زيادي صرف شده بود و فقط از زني اسپانيايي اين همه دقت و تلاش برميآمد.
صبح ازخواب بيدار شد كمي ديرتر و آشفتهحال. مدت زيادي بعد از بيداري در رختخواب ماند. وقتي وسايل همخانهي سابق را جابهجا ميكرد، در واقع" حبرا " به يك نوار سياه براق ويديو برخورد و ياد صحبتهاي صحنهي پيش همخانهي سابق افتاد و قول عملي كه در جواب آمده بود. همين جا بود كه انتظار چند قطره اشك و ناتواني و در خود فرو رفتن از زن داشتم. اما او زني قويست. به همين خاطر نوار ويديو را كنار گذاشت و سريع به داد بقيهي وسايل خانه كه خيره به دستهاي زن هستند رسيد؛ وسايل كه چهرهي ثابتي از خود نمايش ميدهند تا كاملن عادي به نظر برسند اما در بين خودشان بازي راه انداختند و شرطبندي كردند كه زن كدام اينها را جدا ميكند و كدام را باقي ميگذارد. براساس نگاههاي زن و حركت دستها و چينهاي پيراهن پيشبيني ميكردند و با نگاه هم را تشويق، كمي نااميد و بعد اميدوار. با دستهاي زن تفكيك اشياء اتفاق ميافتاد؛ پله به پله. حتمن در اسپانيا در كارخانهي بازيافت زباله شغلي در قسمت جداسازي داشته كه اينطور با سرعت و مهارت پيش ميرود. همه چيز زير دستهاي اين زن تبديل به شيشه و پلاستيك ميشود و 2جزء اشياي من، اشياي او، به همين سادگي. و من ازاين همه بطريها و خردهريزههاي پلاستيكي با تنوع رنگشان حوصلهام سررفته. با شناختي كه من دارم جمعآوري جابطريها با دوست من بوده؛ بي بروبرگرد. به هر حال او دوستم است و اين را فقط يك دوست ميداند.
دستهاي زن پرده را كنار زدند تا او بداند كه چه وقت از روز است. ساعت مركزي خانه، به عمد از كار افتاد چون دوست من فكر ميكرد اين زمان تقريبن واحد كه به واسطهي ساعت مكانيكي همگاني شد روحاش را كمكم ميجود مثل موشي كه آهسته و با لذت با گازهاي كوچكي پنير آبدار خودش را ميجود. اعتقاد داشت اگر "دن كيشوت" احضار ميشد حتمن اينبار به جنگ ساعتها ميرفت و حتمن لشكري براي نابودي اين همه ساعت نياز داشت و شايد و حتمن در لباس پيشواي مقدسي ظاهرميشد و همه را به فصل حاصلخيزي و خشكسالي دعوت ميكرد؛ رجعتي دوباره به سكوت و زمين و سكوت.
زن دست به جيب مخفي پيراهنش برد. نگاهي به ساعت جيبي كوچك مخفي انداخت و فهميد كه كمي از ظهر گذشته و سايههاي اطراف كمي پهنتر از 2 ساعت پيش بودند. جيب مخفي پيراهن تمام جهاني بود كه ازكندوكاو غمخانه دور مانده بود؛ براي مخفي كردن چيزهايي مثل ساعت. وگرنه شايد رابطهي عاشقانهشان خيلي وقت پيش ازهم پاشيده بود. ساعتها بحث بر سر وجود زمان باعث شد متقاعد شود كه ساعت، ساعتها توطئه گراني بزرگند و به ساعت جيبي كوچك و مخفياش اكتفا كرد. تمام ساعتهايي كه در وقت عبورازخيابانها ميديد به مقدساتي ميماندند و زن تمام ساعتها را تا وقت رسيدن به خانه با شكوه تمام نگاه ميكرد.
به تنهايي ناهار خورد و بيرون رفت. در خانه هيچ چيز بعد از رفتن زن آرام نبود. بحث زيادي بر سر اين كه مالكيتشان متعلق به چه كسي است بين خرتوپرتهاي ريزودرشت در گرفت. بعضي ادعا داشتند كه بايد بمانند و در مالكيت زن به حساب ميآيند. حتي اگر هديهاي باشند كه از همخانهاش دريافت كرده بود، زن.
همخانهاش آدم دستودلبازي بود. اين بود كه قفسهاي درنظرگرفته شد براي هداياي خريداري شده. دراين خانه هيچ كس هيچ هديهاي رابه مصرف نميرساند حتي اگر پيراهني بود همراه شكلات. همهي هديهها حفظ ميشدند و براي هديههاي ديگر جاهاي خالي درنظر گرفته شده بود ودر جاهاي خالي جنس، رنگ، اندازه و مناسبت همراه با تاريخ مربوط نوشته شده بود تا درسالهاي بعد پر شود. قفسهي عجيبي بود در نگاه اول. ولي دقت كه ميكردي شلختگي چيزها بود در جهتهاي مختلف كه تداعي عجيب ميكرد اما همه چيزعادي است. همخانه هميشه چيزهايي براي خرج كردن داشت. سيبزمينيهاي كاشته شده، تعدادي تابلو كه در طي چند ماه ميكشيد و بعد بسيارمينشست و به قاب خالي پنجره چشم ميدوخت، انگار از پنجره انتظار همراهي داشته. يك شب خواب ديد كه مثل هميشه روبهروي پنجره نشسته و پنجره شروع به كشوقوس دادن قابش كرده و دربارهي باران حرف زدن.
با هر جمله و كلمهاي لرزشي از ديوارها شروع و به سمت او ميآمد تا اينجا. لرزشها كوچك بودند و درتمام مدت همانطورليوان نوشيدنياش در دست خيره به پنجره مانده بود تا وقتي كه پنجره خسته شد خميازهاي بلند و طولاني كشيد همراه خميازه لرزشهايي به مركز پنجره شروع و تمام خانه را دربرگرفت صداي مهيبي بلند شد و از خواب پريد. خوشحال بود كه در خانه پنجرهاي سخنگو ندارد. توافق كرده بودند كه زن از پول خود و حقوق دريافتياش استفاده كند وهمخانه از معاملات پاياپاي با افراد. گاهي به جاي تابلويي كه معاوضه ميكرد قراردادي نوشته ميشد در 4 ماه و در هر هفته 1 بار در ازاي تابلوي فروخته شده مقداري وسايل مايحتاج همخانه كه در قرارداد آمده بود تهيه كند؛ هر چيزي حتي رنگ و كاغذ براي نقاشي و تابلوهاي بعدي .
ديروقت به خانه رسيد. دوباره سكوت حاكم شد. بحث مالكيت فقط با نگاههاي خيره به هم ادامه داشت هر چند كه قبل ازبازوبسته شدن در سروصدا فقط در حد همين نگاهها بود، اسپانيايي خسته زود به رختخواب رفت و خوابيد. 12 ساعت بعد در رختخواب به مدت 2 ساعت پهلو به پهلو شد، سعي كرد بخوابد، نشد، بلند شد و در خانه گردشي كرد. چشمش به نوار ويديو افتاد و با نگاه دختر جواني كه اعتراف به گناهي كوچك ميكند دستي بر ويديو و دستي بر شكمش گذاشت. اين كار را كاملن غريزي انجام داد. نگاهي به ميز تحرير انداخت، كاغذي برداشت. شروع كرد:
دوست عزيز شما، هفتهي پيش، در حال احتضار از من خواست تا اين نوار ويديو را براي شما بفرستم. زن بيچاره در پيادهرويهاي هر روزش متوجه حفرهي كوچك زير پايش نشده، خورد زمين. دست راستش زخمي شد و عفونت كرد. پزشك گفت كه عفونت خيلي سريعتر از آنچه كه معمول است در بدن لاغرش پخش شد و مرد.
كاملن مشخص است كه زن نخواسته احساسات درونياش را بروز بدهد. او زني سرسخت است. حتي براي من كه هيچوقت از وجودش با خبرنبودم كاملن روشن است كه او زني بالابلند، زيبا و اسپانياييست. همهي اينها را ميتوان از نحوهي لرزش دست در حين نوشتن نامه فهميد. پشت هر دستخطي داستاني خوابيده است.
به فعل داشتن پي ميبرم كه براي همين وقتها ساخته شده؛ بعد خواندن نامه. ساعتي چند را سكوت ميكنم. بيشتر بهتزدهام و تكرارميكنم جواني بينهايت. چند دفعهي ديگراينبار با چشمهاي خيره به پنجره، نوشيدنيام را كنار ميگذارم، بلند ميشوم و چرخي در خانه ميزنم، نوار را از كنار بقيهي خرتوپرتهاي شلوغ روي ميزبرميدارم. نواركمي خاك گرفته. قبلش تميزش ميكنم. دردستگاه ميگذارم. فيلم، اسب سفيد زيبايي را نشان ميدهد كه رو به تنهي درخت تنومندي در سمت راستش ايستاده و در آرامش مطلق است. دوربين از اسب و درخت فاصله ميگيرد. اسب سفيد در حال سوختن است. شعلهها روي اندامش ميرقصند. اسب آرام است. انگار با آتش خو گرفته است. در پشت سر اسب سفيد چند اسب مشكي قشنگ براق انگار در صبح بهاري در دشتها پرواز ميكنند، در حال يورتمه از كنار اسب آتشين رد ميشوند. اسب سفيد هنوز هم آتشيست؛ اسبي آرام و مطيع است و هر چه از اطراف به او ميرسد را ميپذيرد. تصوير كات ميشود به تصوير بعد كه نمايش يك اصطبل سوخته است. سياه سياه تاريك، در اصطبل فرو ميروي در تاريكي ِسياه. بعد مجلهاي قاب تلويزيون و مغز من را پر ميكند. نميتوانم دست به تفكيك بزنم و اصلن نميدانم اين دريافت و نتيجهگيري من است يا مجلهاي روي صفحهي تلويزيون بود. فيلم راعقب زدم و دوباره ديدم. اما فيلمي در كار نبود. چند بار، نوار را بارها امتحان كردم ولي تكراري در ميان نبود و زود به ياد نامههاي محرمانه براي كارآگاه گجت افتادم. نوار را جزء نامههاي محرمانه به گجت طبقهبندي كردم و در قفسهي هدايا گذاشتم قاطي بقيهي چيزها. هرازچندگاهي به مجله فكر ميكنم و سعي ميكنم تابلوي جديدي را شروع كنم. اسبها همه درآتش سوختند اما سوختن به معناي مردن يا از بين رفتن نيست. فقط آتش گرفتند. تابلوي بعدي اسبي سفيد است كه آتش را ميسوزاند.
هوم بزي
16 شهريور 88
دوشنبه
