تبليغاتX
4 برگ

4 برگ

ادبی-هنری

دانه‌های نمک

اهل حرف نیست

فقط گاهی دستش را که شکل می‌دهد به ابر برمی‌دارد

من را به شورترین جای دریا

به پنجره‌ای شناور می‌خواند

- بفرمائید !

بین لب‌های‌مان           فقط حباب رد و بدل می‌شود

بین چشمان‌مان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول

می‌گویم : خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد

وگرنه من که با دستانم                 نمی‌توانم یک فندق را بشکنم

چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی           

                                                           مغز یک شهر را درآوردند ؟

همه چیز را فراموش می‌کنم

و به سوال خودم می‌رسم       که تا می‌خواهم بپرسم :

" دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره‌اش می‌خوابی ؟ "

نفس کم می آورم

و فقط دانه‌های نمک می‌ماند در دهانم

از خواب که بلند می‌شوم

فردا صبح

 

   محمّد صادق صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط  ایشان  | 

 

 

نه

تو حرفم را نمی‌خوانی

این چیزیست به رنگ مادر و جغرافیا

من دلم تنگ است

چه می‌شود به زبان شما

ابجد از نگاهش ریخت

و اورادی غریب بر گرد مردمکانش منحنی شد

حدقه‌اش را می‌گویم

زن را

چتر بود و باران

آدم‌های خیس و مخمل

زمین بوی شقیقه می‌داد و نارنج

آن روز که زمزمه‌ای در گوش و دهان

و مردمان به الفبایی غریب سخن می‌گفتند

من از همیشه مایل‌تر بودم

اریب‌تر از ابرو                و از همیشه مایل‌تر

آن روز به بار رفته بودم          و هوا بارانی           و فقط همین بار

قرارمان چشم بود و چیزی در همین حدود

حالا من مانده‌ام  و  سوراخ‌های تنم                هفت تا

به حادثه کشید آن مشرق و شرجی و تنبور

بی‌ثانیه نازل شد غربت از

هواپیما

دستی تکاند بر اقصای قافیه و ابر

گفت بنویس باران و چترت را بعد از همین خط باز کن

 

               علی کاظمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:4  توسط  ایشان  | 

 

 

 

 

 مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد . ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفش‌های مادرم را پایم می‌کردم ، ماتیکش را یواشکی به لبهایم می‌مالیدم  و می‌رفتم توی مستراح و ساعتها در را به روی خودم می‌بستم . لباسم را در می‌آوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریخته‌ی دیوارش می‌مالیدم هی زیر لب می‌گفتم : فشارم بده ، فشارم بده ...

 بی‌اعتنا به بوی دل به هم زن شاش مانده و وزوز مگس ، بی‌اعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار می‌سوخت و خراش می‌خورد ، چهارده‌سالگیم را با چشم‌های بسته و حواسی گیج جشن می‌گرفتم .

 آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند : حوله‌ی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود ، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخورده‌ی پدرم به آن چسبیده بود ، فرچه‌ی مرطوب کنار آینه‌ی روشویی و حتی لنگ و پاچه‌ی قرمز خواهرزاده‌ام که منتظر بود کسی کهنه‌اش را ببندد .

 بی احساس گناه ، منتظر گریه‌ی بچه می‌ماندم تا به هوای ساکت کردنش او را توی حیاط بگردانم و بعد بخزم توی انباری و پستانهایم را لخت کنم و بگویم بیا شیر بخور .

می‌توانستم ساعتها به آن مک‌زدن‌های بی فایده تن بسپرم ، نوک پستانهایم را تصور کنم که در دهان مردی درد می‌گیرد و لرزش گنگی را حس کنم که تمام تنم را در تسخیر خود می‌گرفت  ... اما بچه‌ی گرسنه جیغ های بنفش می‌کشید و من آرزویم را با هول و هراس برمی‌داشتم و بچه به بغل می‌دویدم بیرون .

 آن‌روزها را خوب یادم می‌آید : زیبا بودم و سرکش و درشت ، از آنها که به اصطلاح کمی زود استخوان ترکانده‌اند ، پستانهای نسبتا بزرگی داشتم که روزی ده بار نوکش برجسته می‌شد : وقتی مردی در صف نان نگاهم می‌کرد ، وقتی در حمام آب داغ با فشار از دوش روی تنم می‌ریخت ، وقتی گربه‌ها روی پشت بام ناله می‌کردند و وقتی برای پدرم مهمان می‌آمد و بعد از رفتن‌شان اتاق مهمانخانه از بوی سیگار و عرق تن مردها پر می‌شد

 یادم می‌آید که سگی داشتیم که گوشه‌ی حیاط می‌بستیمش و شبها بازش می‌کردیم تا نگهبانی بدهد . ظهرها بعد از خوردن غذایش که معمولا نان خیس‌خورده در شیر بود می‌خزید توی سایه و برای مدتی طولانی خودش را می‌لیسید . دور پوزه‌اش را ، پنجه‌هایش را ، و حتی آلت تناسلی‌اش را . همیشه با خودم تصور می‌کردم که ای کاش من هم زبان بزرگی داشتم و می‌توانستم خودم را لیس بزنم . توی چرت کوتاه بعد از ظهر می‌دیدم که زبانم بزرگ شده و آن را مانند ملافه‌ای نمناک دورتنم پیچیده‌ام و سفیدی ران‌هایم را به گرمای سرخ آن فشار می‌دهم و بعد عرق کرده و قرمز از خواب می‌پریدم .

 زن بودن برای من همواره با رنگ سرخ عجین بود . ماتیک قرمز، زبان قرمز ، پاهای شاش‌ سوز شده‌ی قرمز و پوست خراشیده‌ی قرمز .

 چهارده سالگی من در فوران رنگ قرمز گذشت . چهارده سالگی من ملتهب و کشف نشده ، چهارده سالگی من در ریزش نخستین خون عادت ماهانه ، چهارده سالگی من در حکومت رنگ قرمز گذشت .

 آن‌روزها مرسوم بود که برای کسی که می‌خواست عروس شود رخت قرمز بخرند . سربند پاچین و تنبان و روسری قرمزی که مادرم برای نامزد برادرم خریده بود ، یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز و براق بود که دیدن ان مرا همیشه به هیجان می‌آورد ؛ کفش‌هایی که منتظر بودند تا روز حمام عروسی به عروس پیشکش شوند . بی‌آن‌که بدانند بیرون گنجه کسی شبها در رختخواب بیدار می‌ماند و در حسرت برق صاف و لیزشان آه می‌کشد .

 نیمه‌شبی در همان روزها ناگهان از خواب پریدم . انگار دستی نامریی به شدت مرا تکان می‌داد . بی‌آن‌که بدانم چرا به اطرافم گوش سپردم . صدای یکنواخت نفس‌هایی که حکایت از خواب سنگین اهل خانه می‌کرد به جای این‌که مرا به خلسه ببرد هشیارترم کرد . بلند شدم و پاورچین پاورچین ، مانند گربه‌ای بی‌صدا به سمت گنجه رفتم و کفش‌ها را با خودم به اتاقی بردم که معمولا از آن استفاده نمی‌کردیم  و بعد سر صبر نشستم و به آن دو قلب قرمز نگاه کردم که جایی بیرون سینه‌ی من می‌زد ... آنها را مثل کودکی نوازش کردم و بوسیدم . چرم نازک و لطیف کفش‌ها انگار زیر انگشتهای داغم دل دل می‌زد . نه ... آهنگ می‌نواخت و از همه جای تن من موسیقی به بیرون می‌ریخت . تابستان گرم و شرجی مثل حرارت خون من در آن کفش‌ها جریان داشت .

 بی‌اختیار ، بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم لباسهایم را درآوردم و خودم را به آن حرارت مذاب سپردم . با چشمهای بسته خودم را می‌دیدم که روی فرش غلت می‌زنم و مثل مار به خودم و آن کفشها می‌پیچم ؛ می‌دیدم که تنم دارد هی باریکتر و درازتر می‌شود تا مثل گیاهی خزنده ساقه‌هایش را دور آن پاشنه‌های باریک بپیچد . اشباح در سرم دهل می‌زدند ، ارواحی گناهکار و نامرئی  دستهایم را گرفته بودند و بوی نامحسوس اما نافذشان نخستین تجربه‌ی واقعی جنسیم را جشن می‌گرفت ، شیاطین سرم را گرفته بودند و با فشار زبانم را رویه‌ی کوتاه و گرم کفشها فشار می‌دادند ، و دستهای اجدادی زنان تبارم شرمگاهم را بر آن پاشنه های نوک تیز می‌گشودند . احساس درد نمی‌کردم . در خیالم می‌دیدم که نماینده‌ی نافرمانی تمام زنان طایفه‌ای هستم که از هزار سال پیش از این جنسیتشان را بر دستمالهای سفید به مردانی بی سر تقدیم می‌کردند . 

 تا پیش از آن نفهمیده بودم  که خون می‌تواند بویی چنین دلفریب داشته باشد . عطر خونی که از تنم بر کفشها می‌ریخت مرا مست کرده بود .

 برای اولین بار واقعا احساس کردم که می‌خواهم نماز بخوانم . بی‌آن‌که خودم را بپوشانم ، بی‌آن‌که تلاشی برای پاک کردن خونم بکنم  بر آن کفشها نماز خواندم و احساس کردم همه‌ی وجودم پاک و مطهر می‌شود . در هجوم موسیقی‌یی درونی پشت سر هم به رکوع و سجود می‌رفتم و وحشیانه ارضا می‌شدم . صدای تن من با صدای شب در هم می‌آمیخت و لرزه‌هایش کم‌کم با تپش طبیعت یکی می‌شد . حس می‌کردم که حامل نطفه‌ی نوری هستم که تا ساعتی بعد قرار بود از افق سر بزند . می‌دانستم زیبا شده‌ام ؛ زیبا و سرخ و براق ، و ناخواسته به سجده افتادم

 کجای زمان بودم ؟ آن وقت که زبانی حقیقی مرا می‌لیسید ... فکر کردم خدایان باستانی آمده‌اند تا با من بیامیزند . خدایان که پوزه ندارند . خدایان که له‌له نمی‌زنند . خدایان که زوزه‌های خفه نمی‌کشند .

 بوی خون من سگ را از حیاط کشیده بود تا اتاق و حالا داشت شرمگاهم را لیس می‌زد . آن فضای روحانی و زیبا ناگهان از بین رفت . خودم را دیدم که چهار دست و پای سیاه در آورده‌ام ، خودم را دیدم که آلتم از بوی زنانگی موجودی از نوع دیگر راست می‌شود ، مهبلم را دیدم که مثل گوشتی خام از چنگک قصابی آویخته و من با چشمهایی گرسنه و ملتمس به آن زل زده‌ام ، دیدم که فروخته می‌شوم ، حراج می‌شوم تا به سیخم بکشند ، زنان تبارم حالا در سرم مویه می‌کردند ، نور رفته بود و من فقط همان صدای له‌له طولانی بودم که حریصانه از منافذ پوستم به درون نفوذ می‌کرد

 بلند شدم و یک لنگه از کفشها را به طرف سگ پرتاب کردم . انتظار داشتم زوزه‌کشان فرار کند اما همانجا ایستاد و با چشمهایی گرسنه نگاهم کرد . ترسان و میخکوب از جاذبه‌ای  وحشیانه ، دیدم که زندگیم در آن دایره‌های میشی مرور می‌شود ، بدن عریان خودم را دیدم که خودش را به دیوار چسبانده بود ، رطوبت گرم نفسهایم را حس می‌کردم که بر صورتم پاشیده می‌شد .

 احساس بره‌ای را داشتم که توسط  گرگی به دام افتاده باشد . می‌ترسیدم تکان بخورم تا حیوان که حالا نگاهش بوی خون گرفته بود پاره‌پاره‌ام کند . تمام قدرتم را جمع کردم و چهاردست و پا به سمت سگ خزیدم و خیره نگاهش کردم . می‌خواستم با چشمهایم باقی زندگیم را التماس کنم .

 هنوز نفهمیده‌ام آن لحظه سگ در چشمهای من چه دید که ناگهان برگشت و لنگه کفش قرمز را به دندان گرفت و آنرا جلوی پایم گذاشت . بعد در حالیکه نگاهش را به من دوخته بود لرزید ، پایش را بلند کرد و روی آن شاشید و رفت . دور شدنش ، به گریز تابستانی می‌مانست که چهارده سالگی مرا با خودش می‌برد و دیگر برنمی‌گشت ...

 

 

شقایق علی‌پور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 5:17  توسط  ایشان  | 

 

 

 مادربزرگ امروز صبح خیلی زود مرد، تنها، با یه قد 1متر و80 سانتی، شوهرش اونو 20،30سال پیش ولش کرده بود، مث یه جزیره تک افتاده می‌ذارش می‌ره می‌شه مجاور امامزاده ، از سر ماجرای قیامای خون‌خواهانه به این‌ور مردم دایم به این‌جور تکروی‌ها مشکوک بودن که بودن، مخصوصا که جزیره‌های تک‌افتاده یه زن باشن: هیجان‌زده و ماجراجو، یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف اداره‌هایی که مقرری‌شو بالا پایین می‌کردن گز می‌کرد، مث قوطی بازکن‌های خطرناک از سمت در کنسرو، بلااستفاده و بی‌فایده پاس‌کاری می‌شد، از دوران طلایی زندگیش که سرشار از ایده‌های منحصربه‌فرد بود فاصله گرفته بود، پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروری‌ترین زمان پایان‌بندی محسوب می‌شه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزه‌ی کمی واسش آورده پس ، سقوطِ بی‌اجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق می‌افتاد، تا گردوخاک به حد‌اقل برسه، با این‌همه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد ( دستای مادر بزرگ درازتر از حد معمول بودند ) خود مرگ از این‌که در زده وارد شده کیف می‌کرد اما ما هیچ‌کدوم زیاد خوشمون نیومد که با این تشریفات رسمی راهیش کنیم، اون یه نابغه ی مردمی طرح و پیاده‌سازی انواع کلاه‌برداری‌های کلان و طولانی‌مدتی بود که کشور در تمام دوران مالیاتی و اداری زمانِ تفمال تفمال به خودش دیده ، اجرای نقشه‌ها با ما بود اون فامیل درب و داغونی که مث یه کشتی کله پا می‌ره ته آب تا اون پایین کمک ماهی‌ها و هر جور جانور ریز دیگه باشه ما بودیم، تو سن‌وسال بلوغ که من همه‌ی حواسم پی آبونمان مجله‌های بدن‌سازی بود و بلوغ، صورتای بیشتری لازم  می‌شد تا از تماشاچی‌ها تشخیص داده شیم، گروه 7 نفره، با مادربزرگ 7 نفر بودیم، تنها راه ارتباط ما با اطراف بود و ما عین میمون اسکینر به باز بسته شدن نور راهروی منتهی به در قلعه شرطی می‌شدیم، جنایت واسه خون مشترکمون یه چیز حیاتی بود . صبح عملیات ( از صبح شروع می‌شد ) نقشه اجرایی  دستمون می‌آمد به یه نامه‌ی معروف پیوست می‌شد که همیشه اسم مادربزرگ و بقیه قضایا تایپ و اسم ما تو جای خالیش با خودکار نوشته شده بود، جریان سود بانکی باقی‌مانده‌ی سال‌های کبیسه‌دار و رقم میلیاردی که مادربزرگ حساب کتاب کرده بود ، یه عدد عجیب و غریب :100000000

 تصویر ما رو روی بیل‌بوردای تبلیغاتی که نمایندگی دفاع از  پرونده‌ی ثروت‌های بادآورده رو به عهده داشت زده بودن و یه چند وقتی اون بالا بود و بعد آوردنش پایین اما مادربزرگ ول‌کن ماجرا نبود. مدعی‌العموم بودن همین‌طوری اتفاقی نبود ، اون چند شبانه‌روز فکر می‌کنه و بعد از پنجره سرشو می‌بره بیرون و از نقشه‌ی جدیدش می‌گه: " یه عروسکِ تر و تمیزی در اومده که منتظر اجرا نمی‌مونه و از جاش داره کنده می‌شه ". طرح به محض ثبت تبدیل به چمن‌زار گرد و آسمان آبی اطرافش می شه، شنل‌قرمزی خوشگل که تو راه جنگل به چندتا مشکل کوچولو برمی‌خوره تا به خونه مادربزرگ برسه به تدریج سبز و از نظر محو می‌شه و  اسبی به نظر می‌رسه که گرسنگی رو فراموش کرده.

 بعد از تشییع جنازه یک‌راست رفتم سراغ ماشین تحریر قدیمی، دستگاه از کار افتاده داشت اسکی می‌کرد، تا منو دید اخماشو کشید تو هم، یه خورده تن ماهی با چند ورق نازک کالباس رو با رب و روغن تف دادیم و خوردیم، بلند شدم که بیام از پشت سر صدام کرد رفتیم طبقه پایین، قفل یخ زده بود باز شد اما نمی‌شد ازش رد شد هل دادیم، اسباب اثاثیه تاریک و مال 30،20 سال پیش و بیشتر بودن ، همه با عددِ شماره‌گذاری شماره‌گذاری داشتن از روی  تاریخ خرید یا  از وقتی به اونجا منتقل شده بودن ، بعضی از شماره‌ها هم به ترتیب نبود، از وسط راهرو تا طبقه‌ی اول از شماره‌ی یک تا 116، بعد یک‌دفعه قطع می‌شد و چندتا نوار کاست اجرای برنامه رادیویی گل‌ها بود که همشون دسته‌جمعی یه شماره داشتن که :134 بود. دقیقا روبه‌روی  یه سوپخوری ایستاد. کار فرانسوی قشنگی بود  به شماره‌اش نگاه کردم :215، "این سوپخوری زن شاه طهماسب رو از مرگ با سرنیزه نجات داد ، هنوز همون درخشش رو داره، مادربزرگ اونو بابت یه کار کوچولو از میراث فرهنگی آورد اینجا و بهش شماره شاهانه 215 رو داد، لیاقتش رو داره، مگه نه؟" ازش چشم برنمی‌داشت.

 داشتم می‌لرزیم، اومدم بیرون، اون می‌خواست یه‌کم دیگه همونجا بمونه، از دور شبیه ایستگاه یخ‌زده‌ی راه‌آهن بود. براش دست تکان می‌دم و رد می‌شم.

 

              

                       سارا سعیدی                              دی86

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 10:44  توسط  ایشان  | 

 آشنایی با شیرهای سفید :

  سه‌تا سفید بودند توی بیشه ، سفیدترین‌شان سه‌تا بودند نشسته به نظاره‌ی اطراف ، حوالی ِبرکه ، ما گورخر بودیم . آب می‌خوردیم در کمند نگاه آن سه شیر سفید غزالانی اسیر ، گریزی نبود ، حرکت مرگ می‌آفرید ، سکون محاصره را تنگ‌تر می‌کرد .

 عکس از شکار شیرهای سفید بود . ما از این عکس تن می‌زدیم . عاقبت یکی که از همه فرزتر بود عقوبت را به جان خرید . تمرین گریز می‌کرد . صید که شود نگاتیو عکس خاهد بود .

بهنام کیانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:25  توسط  ایشان  | 

1.
اجرای بعدی از من یک گربه است
: بدون میو میو – کچل – بدون دم
هیستری دارم شدید می خاهم بدانی وقتی ببارانم خودم را در خودم من خیسم خیس ِ در
خودم گربه ی خیس دیدنی ست پس ببین
2.
فصل بعدی پائیز است من پائيز هستم و این اصلن عاشقانه نیست
DANGOUR
دارید به من نزدیک می شوید خطر بعدی سقوط من است از چوبی که به دندان دارم
نه من اشتباهی
نیستم روی سنگی نشسته ام که لک لک های بال خاکستری را به انزوا
می برد از چشمان تو و صدائی که دارم
فانوس دریائی اي می شوم که لک لک ها را به مقصد می رساند قول می دهم
حالا می توانی عا شقم با شی با صدای آهسته
3.
من و سکوت ِ در من در من است و من مثلِ همیشه

هوم بزی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:34  توسط  ایشان  | 

 

هاه

 

 

 

از خویش خنجر

به تبرک غرفه های ارغوان و حجرالاسود

بی نام به این شنبه که در تو شخصیت است

وقتی سلام دوباره ی یکشنبه که از دستهایت می ریزد روی شریان انقلاب

با بوی چگونه بشنومش تو

تو شوم به حلقه های این خواهرت که تو

تو بودی که نام این گل را گذاشت خاصیت و برگشت

از گونه های حالا بی نام

بر گونه های حالا بی نام

این گونه بر گونه بودم که نامت هابیل

چگونه و چگونه به این تابوت  که می روی

چگونه تا بال

وبالم اگر تو باشی مادر

که من دلم هوای آن پیراهنی را دارد که تو آغاز می کنی از زانو به سرم

در غرفه های نهنگ به این دریای مکان

و خدا در شکم نهنگ می ریزی از غضروف 

                    وغضروف

و غضروف

و اشاره ای که دست های چوبی ات را صدف کرد

من گوهر این صدف اگر بودم

کاش اگر بودم

مگر در کاشی ببینم

پیکر دوباره شدنت را که تراش

می دهی و نمی روی

نه به این شدن ، که خمیازه باشد بر تن قدیس

یا فصل عنکبوت به سهم

تنها

و تنها

این خاصیت در باد می تواند کفن شود

آنجا که ساحل تنت را روی سفید ِ کف دیدم

و با اشاره ی اولین ابر

بر پیکرت دوباره شدم از اسطرلاب و فصل

فصل دوباره شدنم بود این تصادف

آنجا که عدد سرخ ،دکمه های تو را باز کرد

و این غلاف

 دیگر تن ِ من نبود که شفیره می بست.

 

داود مائیلی - شیپیش وردیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط  ایشان  | 

 

 

زن همسایه برای نگهداری پسربچه‌های بی‌تربیتش آپارتمانش رو سپرد به من و رفت. خونه‌ی 90متری اونا یه باغ‌ وحش کوچیک بود که به جای میله‌های محافظ درهای یکدستی از جنسMDF داشت و حیوانات اهلی و وحشی و تماشایی‌اش سر یه قضیه‌ی بی سر و ته مثل متروهای جوانمرد قصاب از تونل‌های زیرزمینی بی‌صدا و نرم به شهر گریخته بودند. اتاقها قفل بودند . فقط آشپزخانه و توالت و حمام باز بودند چون آشپزخانه رو Open کار کرده بودند. به سازدهنی‌ای می‌مونست که پرده‌هاش رو دستکاری کرده باشی. شبکه‌هاش به طرز معیوبی صدا می دادند. فکر کردیم یکی از پسربچه‌ها می‌خواد آواز بخوونه. گرچه تو اون شرایط که دور هم نشسته بودیم کاری از دستمون برنمی‌آمد، اما همه مانع از چنین کاری شدیم. واسه یه فرهنگ سنگین و مزمن توی چنین شرایط  کار چندان خوشایندی نبود مخصوصا تصنیف‌های شش هشتم و رنگهای دلپسند.

 پدر اونا از مهاجرینی بود که نمی‌تونست طاقت بیاره و همه در موردش می‌گفتن نمی‌تونه طاقت بیاره و برمی‌گرده؛ عاقبت یه روز صبح بلند می‌شه و از پنجره‌ای که همیشه رفت و آمد آدم‌ها رو می‌دیده خودش رو به بیرون پرتاب می‌کنه بین اون بقیه دیگه‌ای که بیرون موندند؛ مرده. در تمام زندگی‌اش فرصتی برای نشون دادن خودش و یا آشنایی که بتونه به راحتی این لطف رو در حقش انجام بده به دست نیاورده بود؛ وصلتش با یه ماجراجو هم نتونست: زن همسایه یه ماجراجو بود: ماجراجو و رکوردی. این کلمه در پی ادا کردن یه جور اسم مصدر بوده و از طرفی می‌خواد بگه که اون آرزو داشت بتونه رکورد دست کم یه چیز رو در این دنیا بشکنه ازطرفی دیگه زن، ناشناس و نکره و تا پایان عمرش مونده. یکبار بهش کمک کردم وسایلش رو تا در آپارتمانش بردم. گفت آدم خیلی تنهاییه و همه‌ی ما خیلی تنهاییم. چند دقیقه بعد اومد در خونه رو زد و دفترچه تلفنش رو آورد. این اون آخرین دفترچه تلفنش بود مال چند سال پیش؛ کثیف و خط‌خورده و غیرواقعی. گریه هم  کرد دلش خیلی می‌خواست بمونه و در مورد خانواده و دوستاش حرف بزنه. اومد تو و پشت‌بندش دوباره رفت. هیجان زده بود. عکس رکوردشکنها و ماجراجوهای بزرگ دنیا رو آورد. اکثرشون هندی بودند همچنان گریه می‌کرد. آب چشمها و دماغش تا یک جاهایی همدیگر رو دنبال می‌کردند تا به چاله‌ی گردنش رسیدن و همونجا توی چاله‌ی زیر گردنش کنار بقیه‌ی آب از قبل جمع شده توی تیرگی اونجاها. خواهش کرد یکّم دیگه بمونه.

«ای کاش میتونستم دست کم دست به کاری بزنم» دلم بهم  خورد. 

 فردای اون روز پسربچه‌ها رو می‌برم به دیدن یه بنای تاریخی و اطرافش: شهر وسط یه جنگل. کلی بازدید کننده داشت می‌خواستم تو جمع بودن رو یاد بگیرن. اما پسربچه‌ها ترجیح دادن ساعتی و از جایی بریم که خلوت‌تره. مشکل اونا با همجنس‌هاشون به خاطر اعتماد به نفس، بی‌سوادی، شکل ظاهری و بی‌پولی و نفخ و الخ نبود. یکی از پسربچه‌ها احساسات فوق‌العاده‌ای از خودش نشون می‌داد شبیه مادرش. شبیه مادرشه- سرنوشت محتوم- از گزارش دقیق شباهت‌های اون در این لحظه‌ها شانه خالی می‌کنم. یادمه زیاد باران می‌بارید. اونا رو زیر یه چادر کوچک چند نفره جمع کردم. ازم خواستند بهشون اجازه بدم داد بزنن. نگاهشون به پنجره‌ی توری چادر سر می‌خورد به سمتی که جنگل به معنی واقعی‌اش، جدی و تیره می‌شد؛ نه بیشتر جاهاش.

یه آشنای قدیمی تو فدراسیون متافیزیک- با سروصدای زیاد پیداش کردیم. از جمعیت‌هایی که با سروصدای زیاد توی شهرستان‌ها عضو فعال می‌پذیرند و بیشتر وقت‌ها همه‌ی تلاش‌هاشون مثل عینک، سمعک و ساعت آدم از دار آویزان به نظر می‌رسه، کله پا، بی‌خودی و دیر. مردم در برابر چنین صحنه‌هایی موضع‌گیری‌های مختلفی از خودشون نشون می‌دن. مثلا یه جریان کوچیک رو پیرهن عثمان می‌کنند. یه جریان کوچیک یعنی یه چیز جاری و ساری

یه رودخانه یا قطار قدیمی روی ریل‌های آهنی که از مسیر روستاهایی می‌گذره که بچه‌های خردسال دایم توی راه‌آهنش بی‌هوا بازی می‌کنند و معمولا از خونه‌ها و خانواده‌هاشون دورن. اما هیچ چیز مثل آدمیزاد نمیتونه پیرهن عثمان باشه. من خودم به متافیزیک تازه اعتقاد پیدا کردم. چند سال بعد از آشناییم با پسربچه‌ها، دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش در حال خرید از فروشگاه زنجیره‌ای چند تا از اونا رو دیدم. یکهو وارد فروشگاه شدن مثل شیرهای وحشی و پریدن روی پیشخوان‌های غرفه‌ی پوشاک و زن فروشنده‌ی بخش پالتو پوست رو به دندان گرفتند از گردنش و در یک چشم به هم زدن بین درختهای انبوه پنهان گشتند.

 

سارا سعیدی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:19  توسط  ایشان  | 

 

قوري را از روي کتري برداشتم وته چاي باقيمانده را خالي کردم داخل ليواني که از قبل آماده کرده بودم . آب ويبراسيون و تحريرش  آهسته و در انزوا گوش را نوازش مي‌داد .  در حين راه بودم که  ناگهان آواز قطع شد . به سرعت همانجا نشستم  . چند دقيقه‌اي را بي هيچ تمرکزي گذراندم . قند را انداختم توي دهانم و چاي را لاجرعه سر کشيدم -  سرد شده بود -  يکي از قندها روی دستم باد کرد . گذاشتمش روي بسته‌ی سيگار پری که در کنارم روی زمين افتاده بود . حدودن    سي -  چهل سانتيمتر آنطرف‌تر   يک بسته‌ی خالي از همان سيگارها بود ( پال مال ) . ما معمولن

جعبه‌اي ( باکسي ) سيگار مي‌خريم , چون ارزان‌تر برايمان تمام مي‌شود . البته شايد حقيقت ماجرا اين باشد که چون مصرفمان بالاست , حال و حوصله‌ی اينکه روزی دو و سه بار بيرون

برويم و سيگار بخريم را نداريم . وگرنه اينقدرها هم از اقتصاد سر درنمي‌آوريم .

به هر حال قند را که گذاشتم روي بسته‌ی سيگار تازه يادم افتاد چای خورده‌ام و الان مدتي است که از وقت سيگار کشيدنم گذشته است . (چرا يادم رفته بود که الان بايد سيگار مي کشيدم ؟ ) کمي فکر کردم -  گاهي لازم است -  و علت را فهميدم . سريع دست بردم و از پشت

گوش راستم که در حال سوت ممتد زدن بود يک نخ سيگاري را که قبلن آنجا گذاشته بودم  برداشتم . به محض اينکه آن را برداشتم سوت ممتد خاتمه پيدا کرد . ولي چيزي نگذشته بود که

يخچال دوباره آواز کلاسيکش را شروع کرد . به اين ترتيب مشکل موسيقي هم حل شد . ( براي اطلاع خواننده بايد عرض کنم که من هميشه عادت دارم در حين شنيدن يک موسيقي خوب يک نخ سيگار بکشم ولي يک هفته قبل از وقايع اين قصه به علت پاره‌ای از مسائل مالي مجبور به فروش سيستم ضبط صوت حرفه‌ای‌مان شده بوديم و اين يک هفته برايم خيلي کسالت بار گذشته بود . خيلي ((تأکيد از من است )) .)

حالا مي‌توانستم دراز بکشم , موسيقي گوش کنم و سيگار دود کنم .

سيگارم که تمام شد , آواز يخچال هم قطع شد . به همين سرعت احساس کردم باز هم بدنم به

نيکوتين نياز دارد . نمي‌دانم چه چيزی به این احساس مزخرف دامن زده بود . معده‌ام داشت

هشدار مي‌داد . يعني :< ديگه بسه‌ته بابا ! آدم عاقل که انقده پش سر هم سيگار نمي‌کشه که. اونم معده‌ی خالي . دهک ! >

راست مي‌گفت ولي لجبازيم گل کرده بود . قند را از روي بسته‌ی سيگار پر برداشتم و گذاشتم

روي بسته‌ی خالي . يک‌مرتبه يادم افتاد که پشت گوش چپم هم يک نخ سيگار انداخته بودم . به همين دليل قند را برگرداندم سرجايش و سعي کردم پشت گوش چپم را وارسي کنم . . .

نه ! فقط توده اي موي زبر و خشن را لمس کردم . پس دوباره قند را گذاشتم روي پاکت خالي و

يک نخ سيگار از داخل پاکت سمت چپ که پر بود برداشتم . از صداي موسيقي خبري نبود ولي

من ! سيگارم را تا ته يعني تا فيلتر کشيدم .

مثل بادمجاني که دو و سه روز کنار يک بخاري , تک و تنها افتاده باشد , گلويم خشک شده بود .

پس دوباره قرار شد به آشپزخانه برگردم . به خودم قول داده بودم با شروع قطعه‌ی آوازي بعدی به سمت آشپزخانه حرکت کنم ...

آواز که شروع شد به طرز مضحکي  جا خوردم . راه افتادم . به محض ورود به آشپزخانه در

يخچال را باز کردم . بخشکي شانس !حتي يک قطره آب هم توي پارچ نبود . در يخچال را بستم تا

به طرف شير ظرفشويي بروم ولي ناگهان فلاسک چای توجهم را جلب کرد . خودم را آماده کرده بودم که اگر در فلاسک چاي نباشد زياد ناراحت نشوم , يک ليوان برداشتم و آن را روي کابينت گذاشتم . معلوم شد که آن بادمجان زياد هم بد شانس نيست چون ليوان تا نيمه پر شد . 

در همين لحظه آواز قطع شد اما درست مثل يک دوئت که در آن دو نوازنده از هم سوال و جواب مي‌کنند , صداي به کار افتادن پمپ آب آپارتمان از پارکينگ شروع شد . باز هم قرار گذاشتم به محض اينکه صداي ويولن کنترباس قطع شد به طرف نشيمن حرکت کنم .اندازه

گرفته بودم . اين صدا دقيقن سي و سه ثانيه بعد از بستن شير آبي که در طبقات بالايي باز شده بود قطع مي‌شد . يک دست و صورت شستن که بيشتر از چهل و پنج ثانيه وقت نمي‌گيرد

پس تقريبن بايد هفتاد و هشت ثانيه منتظر مي‌ماندم . امروز جمعه بود . صد و هفتاد و پنج ثانيه از بامداد گذشته بود ...  بالاخره صدا تمام شد و من راه افتادم .در راه داشتم به اين فکر مي‌کردم

که چرا قند نياوردم و حالا بايد چايم را بدون قند بخورم , اما تا رسيدم متوجه شدم قندي که در چای خوردن قبلي به علت سردي چای اضافی آمده بود , از روي پاکت خالي سيگار تکان نخورده بود . چون تکان نخورده بود برش داشتم  و به همراه ليوان نصفه‌ی چاي آن را مکيدم .

بعد هم که از پاکت سيگار يک نخ برداشتم و ...

                                                                               ####***

قسمت مضحک اين واقعه زماني بود که تصميم گرفتم بعد از اين آخرين سيگار دوباره به سمت

آشپزخانه حرکت کنم ولي متوجه برخورد شی‌ء سفيد رنگي با زمين شدم . همان سيگار پشت گوش انداخته‌ام بود که لابلاي موهايم گير کرده بود و من نتوانسته بودم آن را دود کنم .

از آن موقع تا بحال گوش چپم سوت اشغال مي زند -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-صداي يخچال .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-احساس پشيماني.-.-.-.-..--..=.=-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.صداي پمپ آب-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.يخچال-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.پمپ آب.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-بادمجان.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

                                                                                        

                                                

                        3/6/1385       سهند عارف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط  ایشان  | 

  

در جامعه‌ی جهاني بيش از انتشار خبر اكتشاف و بيش از هر چيز، خبر واكنش ناگهاني قسمتي از آدم‌ها ، كه حدود 60% جمعيت كل زمين يا بهتر بگويم 60% جمعيت آن قسمت از زمين كه از تمدن رسانه‌اي برخوردار بودند ، سوأل برانگيزتر و اعجاب‌آورتر از خبر ِاصلي بود ؛ واكنشي كه طيّ آن شخص بعد از مطّلع شدن و اطمينان از صحّت وغير قابل فريب بودنش با آن  روبه‌رو مي‌شد ، سوزش شديد در مخاط  ِبيني بود و خيره شدن به يك نقطه و سرازير شدن چند قطره اشك از چشمان كه بعدها در رسانه‌ها به «  اشك ماموت » شهرت يافت .

« زندگي در اعماق » « كشف قرن » « كشف زندگي » « فسيل زنده » و ... و هر تيتر ديگري براي اين كشف، بسيار الکن و ناكافي مي‌نمود . چون هيچ‌كدام حامل پيام ِكشف ِيك ماموت در عمق 500 متری يخ‌هاي جنوب قطب ِشمال و تاثيرات فراگير آن  نبود . خبر ابتدا از يك شبكه‌ی محلي از تلويزيون ِدولتي ِشهرستان كورتانف در قسمت ِمركزي سيبري پخش شد و به سراغ گروه تحقيقاتي فنلاندي رفتند كه طبق قراردادشان با دولت روسيه بايد بلافاصله بعد از كشف نفت خام و يا هر چيز ديگري به سرعت مقامات آن منطقه را مطلع می‌کردند . اما مهندسين ِدستگاه حفاري متوجّه نبودند كه منظور از مقامات آن منطقه قطعاً تلويزيون محلي نيست كه خبر پيدا شدن يك فسيل با نسج ارتجاعي و سالم را به صورت زنده روي آنتن مردم آن حوالي فرستاد و ديگر امكاني در اختيار دولت نبود كه خبر كشف اين فسيل بزرگ پشمالو به جرم 3 تن و حجم يك برفروب ( Caterpillar ) را براي مدتي، حداقل تا قبل از مطلّع شدن ِدولت‌مردان ِمسکو پوشيده نگهدارد  تا تكليف مشخص شود . انعكاس ِامواج مكانيكي Super phonic وقتي از عمق 100 متر دريافت مي‌شد ، روشن مي‌نمود كه در عمق ِحدود 500 متري با حجمي برخورد خواهند كرد كه نمي‌تواند از جنس يخ يا سنگ و يا هر مادّه‌ی احتمالي ِدیگری باشد و به ناچار اين آزمايش را تا عمق 400 متر بارها امتحان كردند و دريافت‌كننده‌ها هر بار شكل كامل‌تري از اين فسيل ارائه مي‌دهند . امّا دانشمندان ِزمين‌شناسي ناباورتر از اين بودند كه احتمال بدهند در 7 روز آتي با يك فسيل ِسالم از 150 ميليون سال پيش برخورد كنند . امّا با اين فكر‌كه شايد با شهاب سنگي از دوران ِقبل از تاريخ روبه‌روشوند ( با اين تصوّر خوش‌بينانه كه دستگاه‌هاي رمزگشا اشتباه كرده‌اند ) كندن ِحفره را به قطر 10 متر ادامه دادند و دوربين با اين تمهيد توانسته بود به شيوه‌ی زنده ، بالا كشيدن ِاين فسيل را با عاج‌هاي سالم و زردش ضبط كند . اولين واكنش ِرسمي ِدولتي به اين كشف توسّط ِنزديك‌ترين پادگان آن منطقه يعني پادگان پاباخوف اعمال شد و نيروهاي ارتشي و امنيّتي منطقه را محاصره‌ا‌‌‌ی زمينی کردند و حدود 3 ساعت بعد به مردم آن منطقه و آن شركت حفاري – تحقيقاتي اعلام شد در محاصره هستند . اين عكس‌العمل اصلاً افراطي نبود . چون مردم ِعادي
  از يك سو و كارچاق‌كن‌ها و دلّالان و خبرنگاران خبرگزاري‌هاي دنيا حدود 6 ساعت بعد از اعلام اين خبر طوري آنجا جمع شدند كه حدود بيش از 2500 نفر پرسنل نظامي اعزامي به آنجا همچون زحلی بودند محصور شده در مركز ِحلقه‌هايش . موزه‌ی تاريخ ِطبيعي ِنيويورك به سرعت مبلغ 150ميليون دلار را به طور ِرسمي پیشنهاد کرد . اين بالاترين قيمتي بود كه تا كنون بابت ِخريد ِيك فسيل پيشنهاد مي‌شد . البتّه رایزني‌ها با كرملين زودتر و به صورت ِپشت‌پرده شروع شده بود . مسكو پیشنهاد ِهمين مبلغ را که فقط بابت عاج‌ها از جانب ِشيخ‌الشيوخ ِامارات رسیده بود ، رد كرده بود . تا ساعت 8 شب به وقت روستاي تاميت كه البته هنوز 3 روز ديگر تا رسيدن شب 2 ساعته‌ی آن منطقه مانده بود ، همه‌ی سايت‌هاي خبري و حدود 200 كشور از 208 كشور موجود كه داراي رسانه‌ی تصويري هستند ، اين خبر را پوشش داده بودند كه افكار ِعمومي را بيشتر از بحران عراق و خطر هسته‌ای ِكره و يا تحريم ايران به خود مشغول كرده بو د . حتّي گرسنه‌هاي آفريقا با اين‌كه نمي‌دانستند ماموت چيست ، شيفته‌ی اين خبر شده بودند . در همان حال 28 دولت براي همكاري‌هاي علمي با دولت روسيه و فنلاند اعلام آمادگي مي‌كردند . رئيس‌جمهور پوتين شخصاً از آن ماموت ديدار به عمل آورد . درست هنگامي كه داشت از آن  پیکر ِنیمه‌یخی دور مي‌شد ، همه‌ی 5000 نفر ِموجود در يك لحظه‌ی طولاني متوجّه‌ی تحرّک ِيك نقطه شدند که چیزی نبود جز حركت ِجزئي ِدم اين حيوان منجمد . خبر به سرعت انتقال يافت و اشك ِماموت از چشمان ِحدود 60% از جمعيّت ِجهان يا همان 60% مردمي که از تمدّن ِرسانه‌اي برخوردار بودند ، سرازير شد .

 تا فرداي آن روز حدود 000/70 نفر در آن نقطه با كمك دولت اسكان پيدا كرده بودند و نژادشناسان ِاسرائيلي براي نمونه‌برداري به آنجا دعوت شده بودند كه يك نفر از آنها به اتّهام جاسوسي در فرودگاه مسكو جا ماند . ديرينه‌شناسان ِايتاليايي پيشنهاد داده بودند بهتر است اوّلين چيزي كه اين موجود بعد از هوشياري مي‌بينند، انبوه مردم و دستگاه‌ها و ماشين‌هاي نظامي نباشد . بزرگ‌ترين چادر ِپلاستيكي اتوماتيك كه مساحتي حدود يك زمين فوتبال در خود جاي مي‌داد ، از پكن رسيد .  يك كاميونت سفيد و عدّه‌ی محدودي از متخصّصين و محافظين تنها همراهان ِماموت بودند که در اين چادر ِنايلوني به سر می‌بردند . در دنياي اطراف ِاين چادر يعني خيلي دورتر از آن ، عدّه‌اي خواننده به اين فكر افتاده بودند ترانه‌اي به مناسبت  کشف ِماموت به طور مشترك با هم اجرا كنند . به اين ترتيب کریس‌دی‌برگ نماينده‌ی تمدّن آنگلوساكسون شد و تائوچون از چين ، مراكان از هند ، خالد از عرب‌ها و به عنوان نوازنده هم يك سرخ‌پوست و يك سياه‌پوست از طرف سايت‌هاي نظرسنجي با بيشترين رأي براي نمايندگي ِتمدّن‌هاي پرجمعيّت انتخاب شدند تا براي ايجاد نزديكي و هم‌پيماني ميان جامعه‌ی جهاني خوانده شود كه با مضموني از عشق و برادري و ... به زبان ِانگليسي اجرا شد و عوايد حاصل از فروش آن كه پرفروش‌ترين تراك ِموسيقي در دوران ِمعاصر است صرف ِسير كردن گرسنگان آفريقا مي‌شود . لباس‌هايي به شكل ماموت و يا همراه  طرح‌هايي از آن تقريباً همه‌ی دنيا را پر كرد و حتی سیاستمداران بلندپایه‌ی کشورها در این کارناوال ِعمومی شرکت جستند و اوّلين بار صدراعظم آلمان خانم ِمركل با پالتويي شبيه پوست ِماموت در كنفرانس مطبوعاتي مربوط به همايش ِحزب مطبوعش ظاهر شد . از آن زمان كه حركت ِلحظه‌اي و جزئي ِدم ماموت حس شد ، نفس‌ها در سينه حبس بود و جانور مورد نگهداري دقيق قرار گرفت . بعد از پخش شدن اين خبر همه معابد و اماكن ِمقدّس مهمّ ِدنيا آرام آرام و بدون هيچ هماهنگي قبلي مملو از جمعيت شدند ، طوري كه وانيكان حتّي در هنگام ِمراسم تدفين پاپ ژان پل ِدوّم چنين جمعيتي به خود نديده بود و مكّه در پرشورترين دوره‌هاي مراسم حج . هرچند اين اتفاق در كشورهاي شرق ِدور و سرخ‌پوستي نيز تكرار شده بود ، امّا در هیچ تمدّن یا مذهبی ظهور منجی به شکل حیوان ، آن هم یک ماموت متعلق به 150 میلیون سال پیش ، پیش بینی نشده بود .

هر روز كلماتي مثل « siberia - frozen – mammoth »« monster  spears edemus. tora, –Britney »  پركاربردترين كلمات از سوي موتورهای جستجوگر اینترنتی مهم اعلام مي شدند . هر روز شركتهايي كه خدماتي چون نگهداري و انجماد بدن براي
روزگار آينده را ارائه مي‌دادند ، اعلام ِموجوديت مي‌كردند . به‌طوري كه به سرعت و بعد از گذشت 15 روز چنان آمار تلفات بر اثر يخ‌زدگي بالا رفت که به سرعت این عمل توسط حکومت‌ها ممنوع اعلام شد . حتّی  پیست‌هاي ورزشی هم از تأثير ِماموت خالي نماندند و خالی شدند . معمولاً خبرگزاری‌ها موضوعی پیدا نمی‌کردند به جز انتخاب نمودن اسم  و تقديم كردن لقب ماموت به قهرمان رشته‌ی وزنه‌برداري . همين .

  در اين 15 روز ماموت توانسته بود روي پاهايش بايستد و غذا بخورد ؛ غذايي كه در اين دوره فقط در صحرای گوپی  مغولستان یافت می‌شد : برگهای کلفت و روغنی ِیک نوع درخت – بوته به نام خاشا که تقریباً توسط دلال‌ها کیلویی 12هزار دلار قیمت‌گذاری شده بود  و روزی 75