تبليغاتX
4 برگ

4 برگ

ادبی-هنری

 

گربه‌های ماسوله جزء پرنده‌هاشون به حساب می‌آن؛ نه فقط واسه حالت پشت‌بوم‌ها و دیوارهاشون. گنجشک‌ها و کفترا هم خیلی دور نمی‌شن. شهریور 1388 با هواپیما رفتم ماسوله. از گرگان به ماسوله هیچ هواپیمایی پرواز نداره. از طرفی خیلی ستمه  این مسیر رو توی هواپیما باشی. اوّلش با هواپیما تا تهران رفتم. از اونجا با یه سواری خطّی زرد رنگ تا ماسوله، تیکّه تیکّه، پیاده‌سوار، کرج، چالوس و... اگه از گرگان مستقیم می‌رفتم بهتر یادم می‌اومد چون هم چند بار این مسیر رو همین‌طوری رفته بودم هم این‌که همیشه به ماسوله از گرگان به بابل و بابلسر و مشخصّه که مازندران نیست. همیشه همین‌طوره. به هر حال مث بقیه، اسم شهرها و جاهاشون رو فقط پشت سر هم می‌شه حفظ کرد: بابل بابلسر

 چند سال قبل با رفیقم رفته بودم ماسوله؛ برای بار اوّل. این‌دفعه از تهران می‌رفتم. رفیقم توی تصادف جاده‌ای مرده بود. قبل از مردنش سکته کرده بود، چون به قول معروف حتی از دماغش هم خون نیومد.

 تو دوران دانشجویی سالن اجتماعات دانشکده‌ی علوم انسانی رو واسه یک ساعت اجاره کردیم واسه شلیک به اون. یه اجرا بود در مورد اشاره‌ی برجسته به خشونت نرم. نفر سوّم که شلیک کرد بلافاصله بعد از تیراندازیش پشیمون شد. گریه می‌کرد و داد می‌کشید و خودش رو می‌کوبید. می‌خواس تفنگ رو از من بگیره به خودش شلیک کنه. عجب جریانی...! می‌گفت سر تفنگ رو گرفته بوده پایین که فقط یه تیر در کنه خورده بوده به شصت پای رفیقم... مگه شصت آدمیزاد چقدر خون داره؟

 مراسم تشییع جنازه‌ی بی‌سروصدای رفیقم تموم شده. دم در خونه‌شون به برادرش تسلیت گفتم. تازه از عسلویه اومده بود، اونجا کار می‌کنه، گفت بیشتر برم تهران. گفتم باشه. دم گوشم گفت:"پی‌گیر کار محسن باش" زد پشتم. از ما هفت‌هشت سال بزرگ‌تر بود. از فومن تا ماسوله تمام مسیر دلم می‌خواست یک‌هو به گوشی‌م زنگ بزنه و یکی از اون شیشکی‌های دوتایی‌مون رو ول بده.

 آشغال عوضی/ چند بار موبایل رو خاموش کردم. هر دقیقه نگاه کردن بهش کلافه‌کننده بود. یکی دو بار رفتم توی منوی دفترچه تلفن و از اونجا روی محسن خره. چندتا بوق خورد. پیغام‌گیرش صدای شیشکی بود مثل پیغام‌گیر من. دوتایی واسه هم بسته بودیم. شب بود رسیدم ماسوله. رفتم سراغ همون قهوه‌خونه و قلیانی که با محسن رفته بودم. یه آهنگ قدیمی هم از یه زن 40-45 ساله بلوتوث کردیم. هنوز دارمش. می‌گفت با پخاله‌ی چای فال می‌گیره. محسن به زنه گفته بود این ماسوله سلمونی نداره؟ زنه خندیده بوده و گفته نه. دومادا رو می‌برن فومن، بقیه هم همین‌جا. یه چاقوی قدیمی دسته چوبی از جیب پیرهنش درآورد گفت هم من می‌تونم هم بابام. دستش می‌لرزه امّا موقع اصلاح معرکه‌س. محسن واسه روده‌کشی گفت مث رفیقم که جز موقع آواز لکنت داره. زنه تازه متوجّه من شد. من اصلاً لکنت نداشتم. دهنت سرویس محسن. ترجیح می‌دم تو بزنی.

 زنه و محسن رفتن توی اتاقک و از اونجا از یه راهره کوتاه زیر همون اتاقک غیب شدن. دهنت سرویس محسن.

 یک ساعتی بازارچه رو دور زدم. مغازه‌دارا کم‌کم می‌بستن. دفعه پیش محسن از این مغازه‌ها یک چاقوی چندکاره‌ی مسافرتی و یه کیلو شیرینی مخصوص خرید، من یه کیف دستی یک کیلو از همون. اون چاقو رو داد به من و من کیف دستی رو به اون. شیرینی‌هامونو عین هم گرفته بودیم؛ واسه یادگاری از سفر ماسوله. تهران بعد تشییع جنازه چاقوش رو دادم به باباش. گفتم واسه ماسوله‌س، محسن بهم داده بود. رفت از توی اتاق ساک دستی رو درآورد چاقو رو گذاشت توش دوباره برگردوند بهم. هردوشون مث گاو باهامن. عجب پوست‌کلفتی‌ام من!

 پلکان ماسوله همون ماسوله‌س. چندتا گوسفند و بز می‌رن بالا. کسی همراهشون نیست. زنه اومد جلو، همون نیست، یا پیرتر شده یا به خاطر تعریفای محسن بود. به سختی حرف می‌زد. موقع حرف زدن زبونش می‌گرفت. یه املت، اوّل چای دارچین بعد قلیون، هر چی بود، همون دو سیب. وقتی رفت فکر کردم کاش آش می‌خواستم. زیاد گرسنه نبودم. ماسوله‌ای‌ها در اصل یهودین. الآن که مسجدشون شبیه مال ماست هم ظاهرش مشکوک می‌زنه. مال جنگ جهانی دوّمه. اگه محسن بود می‌گفت اینا که بز نیستن، دسته‌های چاقوی زنجانی سلمانین. روشون شاخ گوزنه؛ مث جنگلای گلستان. دلم عجیب واسه‌ش تنگ شده. از حالا تا هر قدر دیگه زنده بمونم، نمی‌شه دیدش. زنه با املت داره می‌آد. از ماهی‌تابه‌ش بخار بلند می‌شه می‌ره روی آستینش. عمد داره که ساقش رو نشونم بده. جوجه‌های زرد ماشینی از دستاش بدون ترس می‌ریزن.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:4  توسط  ایشان  | 

 

 

 توی این نقطه تا شعاع دوسه هزار متری به ظاهرهیچ چیزی غیر از من و زمین نیست؛ دور شدم از تمام چیزهایی که من را از خودم دور کرده بود. اینجا خالی خالیه. احساس می‌کنم آرامش از همین نقاط شروع می‌شه؛ جاهایی که کسی آدم رو به هم نمی‌زنه، نه اعصاب و نه حال آدم را هیچکس به هم نمی‌زنه. به هر طرف که حرکت کنم دوده‌ی دودمان سوخته‌ام  چشمم رو کور می‌‌کنه. می‌ترسم حرکت کنم.

 «درجا قدم رو... یک، دو، یک، دو....» و بعد سکوت میدان را پر می‌کند. زندگی پشت فنس‌ها تلوتلو می‌خورد.

 اینجا پشت فنس‌هاست؛ با فاصله‌ی دوسه‌هزار متری. پوتین‌ها را از پایم می‌کشم بیرون وجورابها را داخلش فرو می‌کنم. بوی پا دماغ آدم را می‌سوزاند. پاهایم را دراز ودستهایم را پشتم ستون کرده‌ام. از آن‌طرف فنس‌ها صدای هزارتا پا می‌آید، منهای پاهای من و بوهای‌شان، راه رفتن هزار پا را روی پای راستم احساس می‌کنم؛ هزارپای سیاه چهارپنج سانتی، با پوستی لزج و چندش‌آور. یعنی آدم این را بخورد می‌میرد؟ یا اگرآدم بمیرد این آدم را می‌خورد؟ به آرام‌ترین شکل ممکن روی پای چروک شده از رطوبت پوتین راه می‌رود و بین انگشت شصت و اون‌یکی انگشت جولان می‌دهد. آخرم این و چندتا از دوستاش من را می‌خورند. از تهش گرفتم وتوی دهانم گذاشتم. زیر دندانم فشارش می‌دهم و به او تذکر می‌دهم که توی این نقطه هیچ‌کس حق برهم زدن آرامش من را ندارد حتی افسرنگهبان.

 گوشتش خیلی کمتر ازآنی بود که فکر می‌کردم و کمی شور. روی چهار دست و پا راه افتادم و خاک‌ها را پس و پیش دادم. بال‌های سوسک زیر دندان آدم صدا می‌کند. مزه‌اش با هزارپا فرقی ندارد امّا جویدنش بیشتر طول می‌کشد. یک سوسمار خوش‌تیپ با اندام تراشیده با قدم‌های ریز وسریع در حال رد شدن از کنارم بود. خواستم بگیرمش که فرار کرد و من هم با کف دست کوبیدم روی اندام قشنگش. روی خاکها له شد و خیلی حیف شد. کثیف شده بود. نمی‌توانستم بخورمش. امّا مقداری از مادّه‌ی لزج کف دستم چشیدم. فرقش با اندام‌تراشیده‌های دیگر این بود که آنها اوّل چشیده می‌شدند و بعد توی راهروهای پرپیچ‌وخم له. دستم را روی شکمم فشار دادم: طبیعت را می‌شود احساس کرد و حالا دیگر من از من تشکیل شده‌ام. به پشت روی خاک‌های گرم دراز می‌کشم. کلاهم را روی صورتم انداختم و انگار چرت بعد از غذا. «آرامش»

 افکار پرت‌وپلا زیر نور آفتاب غوغا می‌کند امّا فقط فکر خانه و خانواده است که آدم را سرحال می‌آورد: از مدرسه برمی‌گردی، دستهایت را می‌شویی، روی صندلی پشت میز می‌نشینی و بعد از این‌که مادر پرسید دستهایت را شستی یا نه، با قاشق و چنگال‌هایی که با آخرین تکنولوژی مواد شوینده تمیز و ضدّعفونی شده‌اند، غذایت را می‌خوری. آخر هم:

-          ممنون مادر

 عین ربات می‌روی توی اتاق و خف می‌کنی «اتاق بوی حشره‌کش هم می‌دهد» یک ملخ سبز درشت افتاد روی دستم. اوّل زیرنظر گرفتمش و سایز تمام اندامش را برآورد کردم،  تمام اندامش را، و بعد توی مشتم غافلگیرش کردم. خیلی درشت بود و خوشمزه به نظر می‌رسید. توی دستم وول می‌خورد. از پائین‌تنه‌اش گرفتم و درحالی که شاخکهایش را تکان می‌داد، بالاتنه‌اش را گاز زدم. کمی برشته بود انگار. باقی‌ش را هم خوردم و پاهایش را انداختم بیرون. به اندازه‌ی کافی پا خورده بودم.

 دوباره دراز کشیدم و کلاه را روی صورتم انداختم.

 جوراب‌ها را با بوی مشمئز‌کننده‌شان پوشیدم. بند پوتین‌ها را محکم کردم و به سمت پادگان راه افتادم. شکمم وز وز می‌کند. با پاهایم به پاها پیوستم. توی سطل آشغال آسایشگاه عق زدم و هزارتا پا بالا آوردم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم که چشم‌های سگیم به گربه‌ی چاق روی دیوار قفل شد.

-   بله قربان

یک مگس از توی دهانم پرید و فرار کرد. 

 

سجّاد عيدي‌زاده

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 13:32  توسط  ایشان  | 

 

 

صادق بعد از مدت‌ها برگشته بود. مابین مأموریت‌ها سر زده، زود آمده بود، زود می‌خواست برود. همه‌ی اهل خانه دور و برش جمع شده بودند کنار بخاری. خسته بود و از حمام برگشته، امّا چهره‌اش لبخند داشت و خوشحال بودند دیگران. یک قورباغه هم با خودش آورده بود. می‌گفت از همین طرف‌ها خریده. گویا قورباغه‌ی خاصی بوده؛ قهرمان مسابقات پرش طول قورباغه. مطلب گفتگوشان شده بود. صداشان توی اتاق من هم می‌آمد. از دور  قور باغه را دیده بودم. می‌آمد بهش. سبز روغنی و کشیده بود؛ کمرش دراز تر. انگار موجود دیگری بود؛ کله کوچک با چشم‌های زرد. نگاهم که به نگاهش افتاد، خجالت هم کشید. کسی هم در صدد نبود پرشش را بیازماید. حتی اهل خانه مانع درخواست  صادق شدند که مهمانشان را برای اثبات حرام نکردن پولش بپراند. آمدم نشستم کنارشان. دخترها چای ریختند.  خانه‌مان شلوغ‌تر به نظر می‌رسید. از این دور هم بودن غیرمنتظره  همه خوشحال بودیم.  صادق خوابش میامد امّا نمی‌خوابید. می‌خواست بیشتر باشد. فردا باید می‌رفت. صحبت‌ها گل انداخته، آمدم اتاقم به کارم برسم. مدتی گذشته بود که رفتم به آشپزخانه برای آب خوردن. در هال دیدمشان که کنار بخاری خود قورباغه تصمیم گرفته قدرت پرشش را نمایش دهد. به اتاق که برمی‌گشتم دیدم به اندازه‌ی قدم پرید. صورتش مقابلم قرار گرفت و فرود آمد. تشویقش کردند ولی من به اتاقم آمدم و شریکشان نشدم. هنوز آن چهره جلوی چشمانم هست. صورت لاغر و دخترانه با چشم‌هایی زرد که شاید اشک هم داشتند و حسی مملو از شادی قدردانی. دستها هوا را زیر پره‌ی پنجه‌ها گرفته بود و پاها بلندتر و قوی‌تر به نظر می‌آمد؛ با زیرشکمی سفید و لک‌دار. امّا تأثیر صورت ظریف و آسیب‌پذیرش بر ورزیدگی اندامش غالب بود.

 بیرون اتاق غلغله بود. همه تحسینش می‌کردند و او هم شده بود جزئی از خانواده. بعد که من به آنها ملحق شدم شور و شوق خوابیده بود. همه انگار از سونا برگشته بودند. کرخت و سرخوش، آرام صحبت می‌کردند. فکر کردم برای فردا قبل از خواب لباس‌هایم را از روی بند جمع کنم. به سمت حیاط رفتم. صدایی با صدای باز شدن در از من پرسید:  ــــ یعنی تنظیم صدا و محتوای سوأل طوری بود که مطمئن بودم با من است ــ "هنوز بارون نیومده؟" این سوأل فقط می‌توانست از من پرسیده شود. چون تنها کسی بودم که نسبت به اوضاع بیرون از خانه اشراف داشتم و می‌توانستم از بارانی بودن یا نبودن هوا، در آستانه‌ی در مطلع باشم. امّا لحن پرسش چیز دیگری بود. لحن، آرام و خصوصی بود و خودمانی شدن محتاطانه‌ای داشت. پیچیده بودن این شرایط بود که موجب شد جواب ندهم و شنیدن پرسش را انکار کنم و نشنیدن را به گردن  همزمانی صدا با صدای باز کردن در بیاندازم اگر بازخواست شدم.

 به حیاط رفتم و وقتی برگشتم چیزی از امتناعم در ذهنم باقی نمانده بود. کسی هم بازخواستم نکرد، امّا متوجه شدم قورباغه دیگر با کسی صحبت نمی‌کند، بیشتر منتظر است مهمانی تمام شود و در خودش فرو رفته بود.

 

  فردا سر صبحانه همراه خواب آلودگی معمول، غم پایان مدّت کوتاه اقامت صادق تقریباً در چهره‌ی همه آشکار بود. مادر چایی را جلوی کسی می‌گذاشت و پنیر را جلوی کسی، کارد را به کسی می‌داد و مربا را به کسی.

 چهره‌ی قورباغه ولی غمگین‌تر بود  و ظریف‌تر به نظر می‌رسید و نگاهش  به استکان چایش خیره مانده بود. فکر کردم شکر می‌خواهد. ظرف شکر دست من بود. دستم را دراز کردم طرفش.

 به سرعت نگاهش را به سمت دیگر گرفت و با صدای خفه‌ای که خبر از بغض می‌داد گفت :" دیشب جواب سوألم را ندادی"

 مطمئنم همه شنیدند ولی کسی به روی خودش نیاورد. شکردان در دستم و دستم همین‌طور دراز مانده بود سمتش که، دقت کردم دیدم اشک هم می‌ریزد. من ولی از جمع تبعیت کردم: به صبحانه مشغول شدم.

 یک ساعت بعد از صبحانه آنها می‌رفتند. باز مادر و بقیه دور صادق و قورباغه‌اش جمع بودند. ماجرا برایم گنگ بود.

 چرا رفتار سهل‌انگارانه‌ام برایش این همه جدی‌ست؟

 احساس پشیمانی می‌کردم که چرا خودم را به کری زده بودم. اما باز به خودم می‌گفتم: گیرم که اصلا کم‌محلّی کرده باشم. آدم که اینقدر حساس نمی‌شود.

 با خودم به این اطمینان رسیده بودم که پدر آرام به سمتم آمد و گفت: "بهتره از دلش در بیاری. گناه داره."

 من زیر بار نرفتم.

 صادق رفت. خانه دوباره خالی شد انگار.

 حالا دوباره سرزنش می‌کنم خودم را. حداقل یک ساعت وقت داشتم قضیه را یک جوری ختم به خیر کنم. چهره‌ی مشتاق قورباغه که در اوج پرش بود هر دم جای خود را با چهره‌ی بغض‌آلود نادیده گرفته شدنش سر صبحانه عوض می‌کند در نظرم و این عذاب را دو چندان کرده است. دست ودلم به کار نمی‌رود. خواهرزاده‌ی کوچکم را بغل گرفته‌ام و بازی‌گوشی می‌کند.

 تا به حال متوجّه‌ی گودی نوک زبان قورباغه‌ها نشده بودم؛ همان‌جایی که می‌چسبد به تن حشراتی که شکار می‌کنند.

 بچّه به این کوچکی چه خوب توانسته تقلید کند. نوک زبانش یک گودی درآورده و هی ول می‌دهد به سمت صورتم.

 خواهرزاده‌ام تمرین شکار مگس روی صورت دایی می‌کند.

 

 

                           نویدرضا هادوی استرآباد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 14:49  توسط  ایشان  | 

 

 

-یک طراح قدیمی

می‌توانست هر چیز دیگری باشد جز یک طراح قدیمی. یک طراح قدیمی مثل یک دوست قدیمی است. قدمت دارد. خطوط صورتش، دانشکده‌اش و رد گذشتنش از مقابل آدم قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.

-          اگر زلزله شود حاضری برای کمک بروی؟

-          بله.

بم زلزله می‌شود . من باید بروم. نمی‌گذاری بروم. من باید بروم، انها به من نیاز دارند. هلی‌کوپتر داشت می‌پرید و هنوز نمی‌گذاشت من بروم. از پس‌لرزه ها می‌ترسید‌. من هم می‌ترسیدم اما باید می‌رفتم.

امتحان روسازی راه داشتم. کل کتاب بهبهانی که خیلی هم کلفت است را باید در یک روز می‌خواندم. بچه‌ها در دانشگاه اعتصاب کرده بودند و من صفحه‌ی 30 بودم. گفتند برای‌مان بیانیه بنویس.

-          گفتن براشون بیانیه بنویسم.

-          انشای خودشان خوب نیست که به تو می‌گن؟

 

 

-یک نویسنده‌ی قدیمی

من یک نویسنده‌ی قدیمی هستم. شما سال‌هاست که مرا می‌خوانید. گاه  در حجره‌ی پدرم در بازار روی پوست گوسفندی که مریدان برایم خلعت آورده‌اند م‌ نشینم، پرم را در جوهر می‌زنم و می‌نویسم، گاه روبه‌روی دادگستری جعبه‌ای جلویم  می‌گذارم و عریضه می‌نویسم، گاه داستانی می‌نویسم و چهارشنبه‌ها در کانون دوست‌داران کتاب که در طبقه‌ی آخر پاساژ گلستان است می‌خوانمش، گاه برای گاهنامه‌ای که از هیچ سالگی‌اش نگذشت در کتابخانه‌ی دانشکده‌ی علوم انسانی دانشگاه تبریز می‌نشینم و می‌نویسم. من قدمت دارم؛ مثل بم که قدمت داشت  و ریخت.

- یک  طناز قدیمی

طناز قدیمی شبیه مینیاتورهای غزل‌های حافظ نیست، با طراح جناس ناقص دارد و طنز می‌نویسد. یک بار من را با لفظی صدا کرده است که از آن به شدت خجالت می‌کشم. طناز  قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.

 

-یک بازجوی قدیمی

خیلی‌ها می‌شناسندش. صندلی‌اش صدا می‌دهد و فکر می‌کند با صدایش مرا تحریک می‌کند. روبه‌رویم است. مرا واداشته که اینها را بنویسم و همه را لو دهم. بهش می‌گویم که من بیانیه را ننوشتم. من کلن سرم به درسم  گرم است و درسم خیلی سنگین است و می‌خواهم در آینده مهندس موفقی شوم و به کشورم خدمت کنم. اگر زلزله بیاید برای کمک می‌روم و می‌توانم ساختمان اداری و غیراداری آنها را طوری طراحی کنم که هیچ زلزله‌ای به آن آسیب نرساند. زلزله شده‌ام 5/19 و بعد از انسان در اسلام که 20 شدم این بهترین نمره‌ام بوده. بازجو بهم می‌خندد. خنده‌اش قدمت دارد؛ مثل بم که قدمت داشت و ریخت.

 

الهه سروش‌نيا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 17:14  توسط  ایشان  | 

 

مدّت‌ها از جمعه‌هايي كه بعد از ناهار سنگين جمعه‌هاش بيدار مي‌مانديم گذشته؛ مثلاً ساعت 2 به بعد براي تماشاي «برنامه كودك». صداش بايد انقدر كم بود كه بقيه از خواب نپرن. اونا هم انقدر دل‌رحم بودن كه بذارن صدا به ما برسه اگر به اونا هم رسيد، رسيد ... حالا براي علي آقا توي يك سلماني كار مي‌كنم و 29 سالمه، چند ماه ديگه 30 سالم مي‌شه. اين چيزي كه دارم مي‌نويسم مربوط به يك شكايت توي صفحه‌ي شكاياته روزنامه‌ي اطّلاعاته كه نسبت به روزنامه‌هاي قسر، قسرتره. گو اين‌كه اين روزنامه صفحه‌ي شكايات نداره امّا من و يكي ديگه از مشتري‌ها فكر مي‌كنيم همه‌شون همينن! همه‌ش همينه!

 دستم درد مي‌كنه براي جيزي   به اين چيزي   كه خورده سوپ توي ديزي   و بيچاره نمي‌داند كه سوپ توي ديزي   مال سربازي‌ست كه بيچاره نمي‌داند ... و الي‌آخر

 مشتري واسه صبح با مسئول همون صفحه كه گفتيم، گفته شده بوديم مايي كه براي اعلان شكايت بايد به صاحب كدام ستون مراجعه كرد، يك راهروي بلند بود. هر كدام از اتاق‌هاش سر جاي خودشان بندولك به يك تابلوي معلّق دم درشان بودند؛ اگر يك جمله‌ي صاف بتونه اتاق‌هاي زيادي رو تداعي كنه، تداعي اونا مربوط به شرايط خصوصي و غيرقابل بازگفت شماست و وضعيّت جسماني‌تون. من با ديدن وضعيّت اتاق‌ها به مشتري گفتم اينجا خيلي خيلي خصوصيه، منتهاش اون آدم عمل‌گرايي بود واسه همين بهشت‌زيرپاي‌مادرانش رو جمع كرد و يك‌راست برد تو اتاق آموزش.

 اين آموزش همين‌طوري انتخاب شده بود، هيچ معناي خاصّي نداشت، الآنم كه يادم مي‌آد همين‌طوريه بي‌دليل خاصّي براي ياد گرفتن يا تعلّم ...

 مثلاً اگه يه روزي سرد مي‌شد روز سرد اگر پشم اگر چرم اگر پشم اگر پشم الي آخر

 دنبالش رفتم توي اتاق همه بودن همه كسايي كه يك‌ريخت انتظار بودن‌شان توي اتاق‌هايي كه اين‌طوري هست، مي‌رود؛ مال اتاقند سر اتاق، همراه اتاق، بخواهيدشان از اتاق‌ها مثل پوسترهاي تابلويي كه بر در ورودي كتاب‌خانه‌هاي عمومي مي‌چسبانند، آثار نادر ابراهيمي را از كتاب‌خانه‌هاي عمومي بخواهيد ...! مشتري ايده‌ي خاصّي براي طرح مسأله‌ي شكايت نداشت. من هم كه اين‌طوري روي واژه‌ي ايده‌ي خاص تأكيد مي‌كنم نداشتم به جز اين‌كه نشستيم روي صندلي تا تلفن يكي از آقايان تمام بشود بعد ما. مشتري اين‌جور وقتا اعتمادبه‌نفسش رو از دست مي‌ده. مي‌گفت عرق مي‌كنه و بايد تندتند نفس عميق بكشه تا بتونه شايد يه آدم خيلي خيلي معمولي به نظر برسه، مي‌گفت اسكيموي در حال شكار هيچ چيز را بهتر از حركت در مسير سفيدبرفي تشخيص نمي‌ده؛ حركت جسم خارج از رنگ. نفس عميقي كشيد پاهاش را تيغ كرد " همين الآن خودت رو رها كن. باز هم نفس عميق بكش فكر كن باس بري تو عمق 4متري استخر سيّدين". از حالت صورتش كه چشم از مرد تلفن‌دار برنمي‌داشت، معلوم بود پر از انگيزه‌هاي محكم براي ادامه‌ي شكايته و از اوّلين روز ديدنش توي سلماني بهتر شده بود، رنگ و روش وا شده بود حواسم بهش رفته بود تا اين‌كه مرده تلفنه‌ي دستش رو گذاشت سر جاش و به مشتري نگاه كرد. منم مشتري تا آمد خودش و سرش منو معرّفي كنه گريه‌ش گرفت و به حدّي كه از اتاق رفت بيرون. يك‌چيزايي در مورد شكايت جسته‌گريخته گفتم و اونم يك كاغذ برداشت و پشتش يه شماره موبايل كه اصليه بود و يك شماره ثابت كه الكيه و محض محكم‌كاري بود داد و گفت: فقط ساعت اداري. هر دوي شماره‌ها الكي بودن. اين شماره‌ها، شماره‌هايي نبودن كه ما مي‌خواستيم. الآن ديگه همه مي‌دونن تا شماره‌ي خصوصيه‌ي ايرانسل كسي رو بهت ندن، ول‌معطّلي. اومدم بيرون زير بازوي مشتري، توي كتش رو گرفتم و آمديم به سمت سلماني.

 تيم داشت از پلّه‌هاي مدرسه بالا مي‌رفت كيف كوله‌پشتي‌اش پشتش بود او يك پرنده‌ي كوچك معصوم بود بيچاره، به سمت رشد، تعليم و تربيت درست و هدف‌مند. تيم بزرگ مي‌شه، مي‌شه يك فيلم‌ساز حرفه‌اي پيشتاز به سفرهاي طولاني طولاني و هتل‌ها و اقامت‌هاي زيادمدّت. تيم همه‌اش فكر مي‌كنه چطور مي‌تونه به آدم‌ها و وضعيّت بحراني دنيا كمك كنه! اون فقط يك فيلم‌سازه اگرچه دغدغه‌هاي زيادي داره يك زن رو دوست داره كه خيلي كم‌تر از تيم باهوشه ولي تيم رو خيلي دوست داره. ماجراي اون و تيم مخفي و ممنوعه يا اين‌كه تيم يه آدم معمولي كه از خواهر نابيناش پرستاري مي‌كنه، باشه. توي يك اداره‌ي در شهرستان كوچكي كار مي‌كنه، 7،6ساعته، كار چندان مشكلي نيست امّا سر كارش چندان چنگي به دل نمي‌زنه، باز هم خدا رو شكر. خواهر تيم توي اين ماجرا، همان زن معشوق نه چندان باهوشه، بعد از اين‌كه نابينا شده و با برادرش زندگي مي‌كنه، تيم رفت.

 خواهر تيم گاهي از سر سوزن تو مي‌ره گاهي از در دروازه نه. اون به باغچه، دوخت‌ودوز، شنيدن صداي خواننده‌هاي زن، همه‌جوره علاقه داره، شعر مي‌گه بيشتر شرح حال خودش رو در مورد عشق و سرنوشت و مي‌فرسته براي تيم، آدرس مال ِتيم.

 تيم برادر همه‌ي اينا رو مي‌دونه. نامه‌ها رو يك‌راست از پست مي‌گيره و مي‌خونه. اوايل گريه مي‌كرد و سرش رو مي‌كوبيد به در و ديوار. كم‌كم عادت كرد و شروع كرد به آماده‌سازي، ويرايش، چاپ و بعضاً ترجمه‌ي اونا به زبان‌هاي ديگه. تيم برادر همين‌طوري كلّي معروف مي‌شه و ... ولي همه جا قصّه‌ي شبيهي رو به ماجراي خودش و خواهر نابيناش تعريف مي‌كنه و دائماً مي‌گه همه‌ش رو مديون خواهر نابيناشه و هميشه تصميم داره كنارش بمونه.

سارا سعیدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 12:10  توسط  ایشان  | 

 

 

در شعري كه سال‌ها از اينجا دور است دوستي داشتم.

 نامه‌اي امروزبه دستم رسيد و فعل داشتن كشف شد؛ بعد از چند خط با كلماتي محتاط، به اين جهت محتاط كه براي انتخاب‌شان وقت زيادي صرف شده بود و فقط از زني اسپانيايي اين همه دقت و تلاش برمي‌آمد.

 صبح ازخواب بيدار شد كمي ديرتر و آشفته‌حال. مدت زيادي بعد از بيداري در رختخواب ماند. وقتي وسايل همخانه‌ي سابق را جابه‌جا مي‌كرد، در واقع" حبرا " به يك نوار سياه براق ويديو برخورد و ياد صحبتهاي صحنه‌ي پيش همخانه‌ي سابق افتاد و قول عملي كه در جواب آمده بود. همين جا بود كه انتظار چند قطره اشك و ناتواني و در خود فرو رفتن از زن داشتم. اما او زني قوي‌ست. به همين خاطر نوار ويديو را كنار گذاشت و سريع به داد بقيه‌ي وسايل خانه كه خيره به دستها‌ي زن هستند رسيد؛ وسايل كه چهره‌ي ثابتي از خود نمايش مي‌دهند تا كاملن عادي به نظر برسند اما در بين خودشان بازي راه انداختند و شرط‌‌بندي كردند كه زن كدام اين‌ها را جدا مي‌كند و كدام را باقي مي‌گذارد. براساس نگاه‌هاي زن و حركت دستها و چين‌هاي پيراهن پيش‌بيني مي‌كردند و با نگاه هم را تشويق، كمي نااميد و بعد اميدوار. با دستهاي زن تفكيك اشياء اتفاق مي‌افتاد؛ پله به پله. حتمن در اسپانيا در كارخانه‌ي بازيافت زباله شغلي در قسمت جداسازي داشته كه اينطور با سرعت و مهارت پيش مي‌رود. همه چيز زير دستها‌ي اين زن تبديل به شيشه و پلاستيك مي‌شود و 2جزء اشياي من، اشياي او، به همين سادگي. و من ازاين همه بطري‌ها و خرده‌ريزه‌ها‌ي پلاستيكي با تنوع رنگشان حوصله‌ام سررفته. با شناختي كه من دارم جمع‌آوري جابطري‌ها با دوست من بوده؛ بي بروبرگرد. به هر حال او دوستم است و اين را فقط يك دوست مي‌داند.

 دستهاي زن پرده را كنار زدند تا او بداند كه چه وقت از روز است. ساعت مركزي خانه، به عمد از كار افتاد چون دوست من فكر مي‌كرد اين زمان تقريبن واحد كه به واسطه‌ي ساعت مكانيكي همگاني شد روح‌اش را كم‌كم مي‌جود مثل موشي كه آهسته و با لذت با گازهاي كوچكي پنير آبدار خودش را مي‌جود. اعتقاد داشت اگر "دن كيشوت" احضار مي‌شد حتمن اينبار به جنگ ساعتها مي‌رفت و حتمن لشكري براي نابودي اين همه ساعت نياز داشت و شايد  و حتمن در لباس پيشواي مقدسي ظاهر‌مي‌شد و همه را به فصل حاصل‌خيزي و خشكسالي دعوت مي‌كرد؛ رجعتي دوباره به سكوت و زمين و سكوت.

 زن دست به جيب مخفي پيراهنش برد. نگاهي  به ساعت جيبي كوچك مخفي انداخت و فهميد كه كمي از ظهر گذشته و سايه‌هاي اطراف كمي پهن‌تر از 2 ساعت پيش بودند. جيب مخفي پيراهن تمام جهاني بود كه ازكندوكاو غم‌خانه دور مانده بود؛ براي مخفي كردن چيزهايي مثل ساعت. وگرنه شايد رابطه‌ي عاشقانه‌شان خيلي وقت پيش ازهم پاشيده بود. ساعت‌ها بحث بر سر وجود زمان باعث شد متقاعد شود كه ساعت، ساعت‌ها توطئه گراني بزرگند و به ساعت جيبي كوچك و مخفي‌اش اكتفا كرد. تمام ساعت‌هايي كه در وقت عبورازخيابان‌ها مي‌ديد به مقدساتي مي‌ماندند و زن تمام ساعت‌ها را تا وقت رسيدن به خانه با شكوه تمام نگاه مي‌كرد.

 به تنهايي نا‌هار خورد و بيرون رفت. در خانه هيچ چيز بعد از رفتن زن آرام نبود. بحث زيادي بر سر اين ‌كه مالكيت‌شان متعلق به چه كسي است بين خرت‌وپرت‌هاي ريزودرشت در گرفت. بعضي ادعا داشتند كه بايد بمانند و در مالكيت زن به حساب مي‌آيند. حتي اگر هديه‌اي باشند كه از هم‌خانه‌اش دريافت كرده بود، زن.

 هم‌خانه‌اش آدم دست‌ودل‌بازي بود. اين بود كه قفسه‌اي درنظرگرفته شد براي هدايا‌ي خريداري شده. دراين خانه هيچ كس هيچ هديه‌اي رابه مصرف نمي‌رساند حتي اگر پيراهني بود همراه شكلات. همه‌ي هديه‌ها حفظ مي‌شدند  و براي هديه‌هاي ديگر جاها‌ي خالي درنظر گرفته شده بود ودر جاهاي خالي جنس، رنگ، اندازه و مناسبت همراه با تاريخ مربوط نوشته شده بود تا درسالهاي بعد پر شود. قفسه‌ي عجيبي بود در نگاه اول. ولي دقت كه مي‌كردي شلختگي چيزها بود در جهت‌هاي مختلف كه تداعي عجيب مي‌كرد اما همه چيزعادي است. همخانه هميشه چيزهايي براي خرج كردن داشت. سيب‌زميني‌هاي كاشته شده، تعدادي تابلو كه در طي چند ماه مي‌كشيد و بعد بسيارمي‌نشست و به قاب خالي پنجره چشم مي‌دوخت، انگار از پنجره انتظار همراهي داشته. يك شب خواب ديد كه مثل هميشه روبه‌روي پنجره نشسته و پنجره شروع به كش‌وقوس دادن قابش كرده و درباره‌ي باران حرف زدن.

 با هر جمله و كلمه‌اي لرزشي از ديوارها شروع و به سمت او مي‌آمد تا اينجا. لرزش‌ها كوچك بودند و درتمام مدت همان‌طورليوان نوشيدني‌اش در دست خيره به پنجره مانده بود تا وقتي كه پنجره خسته شد خميازه‌اي بلند و طولاني كشيد همراه خميازه لرزش‌هايي به مركز پنجره شروع و تمام خانه را دربرگرفت صداي مهيبي بلند شد و از خواب پريد. خوشحال بود كه در خانه پنجره‌اي سخنگو ندارد. توافق كرده بودند كه زن از پول خود و حقوق دريافتي‌اش استفاده كند وهم‌خانه از معاملات پاياپاي با افراد. گاهي به جاي تابلويي كه معاوضه مي‌كرد قراردادي نوشته مي‌شد در 4 ماه و در هر هفته 1 بار در ازاي تابلوي فروخته شده مقداري وسايل مايحتاج هم‌خانه كه در قرارداد آمده بود تهيه كند؛ هر چيزي حتي رنگ و كاغذ براي نقاشي و تابلوهاي بعدي .

 ديروقت به خانه رسيد. دوباره سكوت حاكم شد. بحث مالكيت فقط با نگاه‌هاي خيره به هم ادامه داشت هر چند كه قبل ازبازوبسته شدن در سروصدا فقط در حد همين نگاه‌ها بود، اسپانيايي خسته زود به رخت‌خواب رفت و خوابيد. 12 ساعت بعد در رختخواب به مدت 2 ساعت پهلو به پهلو شد، سعي كرد بخوابد، نشد، بلند شد و در خانه گردشي كرد. چشمش به نوار ويديو افتاد و با نگاه دختر جواني كه اعتراف به گناهي كوچك مي‌كند دستي بر ويديو و دستي بر شكمش گذاشت. اين كار را كاملن غريزي انجام داد. نگاهي به ميز تحرير انداخت، كاغذي برداشت. شروع كرد:

 دوست عزيز شما، هفته‌ي پيش، در حال احتضار از من خواست تا اين نوار ويديو را براي شما بفرستم. زن بيچاره در پياده‌روي‌هاي هر روزش متوجه حفره‌ي كوچك زير پايش نشده، خورد زمين. دست راستش زخمي شد و عفونت كرد. پزشك گفت كه عفونت خيلي سريع‌تر از آن‌چه كه معمول است در بدن لاغرش پخش شد و مرد.

 كاملن مشخص است كه زن نخواسته احساسات دروني‌اش را بروز بدهد. او زني سرسخت است. حتي براي من كه هيچ‌وقت از وجودش با خبرنبودم كاملن روشن است كه او زني بالابلند، زيبا و اسپانيايي‌ست. همه‌ي اين‌ها را مي‌توان از نحوه‌ي لرزش دست در حين نوشتن نامه فهميد. پشت هر دست‌خطي داستاني خوابيده است.

 به فعل داشتن پي مي‌برم كه براي همين وقت‌ها ساخته شده؛ بعد خواندن نامه. ساعتي چند را سكوت مي‌كنم. بيشتر بهت‌زده‌ام و تكرارمي‌كنم جواني بي‌نهايت. چند دفعه‌ي ديگراين‌بار با چشم‌هاي خيره به پنجره، نوشيدني‌ام را كنار مي‌گذارم، بلند مي‌شوم و چرخي در خانه مي‌زنم، نوار را از كنار بقيه‌ي خرت‌وپرت‌هاي شلوغ روي ميزبرمي‌دارم. نواركمي خاك گرفته. قبلش تميزش مي‌كنم. دردستگاه مي‌گذارم. فيلم، اسب سفيد زيبايي را نشان مي‌دهد كه رو به تنه‌ي درخت تنومندي در سمت راستش ايستاده و در آرامش مطلق است. دوربين از اسب و درخت فاصله مي‌گيرد. اسب سفيد در حال سوختن است. شعله‌ها روي اندامش مي‌رقصند. اسب آرام است. انگار با آتش خو گرفته است. در پشت سر اسب سفيد چند اسب مشكي قشنگ براق انگار در صبح بهاري در دشت‌ها پرواز مي‌كنند، در حال يورتمه از كنار اسب آتشين رد مي‌شوند. اسب سفيد هنوز هم آتشي‌ست؛ اسبي آرام و مطيع است و هر چه از اطراف به او مي‌رسد را مي‌پذيرد. تصوير كات مي‌شود به تصوير بعد كه نمايش يك اصطبل سوخته است. سياه سياه تاريك، در اصطبل فرو مي‌روي در تاريكي ِسياه. بعد مجله‌اي قاب تلويزيون و مغز من را پر مي‌كند. نمي‌توانم دست به تفكيك بزنم و اصلن نمي‌دانم اين دريافت و نتيجه‌گيري من است يا مجله‌اي روي صفحه‌ي تلويزيون بود. فيلم راعقب زدم و دوباره ديدم. اما فيلمي در كار نبود. چند بار، نوار را بارها امتحان كردم ولي تكراري در ميان نبود و زود به ياد نامه‌هاي محرمانه براي كارآگاه گجت افتادم. نوار را جزء نامه‌هاي محرمانه به گجت طبقه‌بندي كردم و در قفسه‌ي هدايا گذاشتم قاطي بقيه‌ي چيزها. هرازچندگاهي به مجله فكر مي‌كنم و سعي مي‌كنم تابلوي جديدي را شروع كنم. اسب‌ها همه درآتش سوختند اما سوختن به معناي مردن يا از بين رفتن نيست. فقط آتش گرفتند. تابلوي بعدي اسبي سفيد است كه آتش را مي‌سوزاند.

                                                               هوم بزي

                                                         16 شهريور 88

                                                               دوشنبه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 6:14  توسط  ایشان  | 

 

 

پلنگا روی ردّ پاهاشون به خواب رفته بودن، یعنی نقطه‌های بدن‌نمای زمستانی. برف هنوز توی آسمون بود و دیده می‌شد که ماه گرما بود. نقطه‌ها وامی‌رفتن و خطّ‌‌ و خال ِبی‌ببر ِگورخرا بدنشون رو خیلی خیلی برهنه نشون می‌داد؛ برهنگی‌ی دریدگی‌ي ِزنده زنده وقتی شیر و بچّه‌هاش گرسنه‌ان. چهارپا، تور پهن شده بود گرد گرد، ماجرا بیرون اتفاق می‌افتاد و ما از دید صیّاد تفنگ بودیم در دیدرس و بی‌پیر.

 درد داشت از بیشتر سوراخ‌های روی پوست تو می‌رفت؛ نزدیک هم و باریک. خونی که معمولاً تو همچین جاهایی سرریز می‌کنه دور کبودی جمع شده بود و به بنفش می‌خورد: خون‌مردگی. بچّه‌ها همون اطراف بودن؛ همون‌هایی که اطراف بوته‌های شلوغ خاردار بودن. صدای قدم زدن نزدیک می‌شد یا از دور کسی می‌دوید محکم محکم از سمتی که ماده و توله‌ها فرار می‌کردن دم‌دار. چوب ریخته بودن و دارکوب‌ها زمین‌گیر می‌شدن زیر دست‌وپا به جای پر.

 می‌پرسی چرا اینجوری از عکسا حرف می‌زنم؛ حرف رفتن و می‌ری. گفتی روی تابلوها رو رنگ بگیرن همرنگ دیوار. از بس سایه‌روشن شده بود.

سارا سعیدی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:47  توسط  ایشان  | 

 

 

 

  روی اسکله نامه را شکل کشتی تا کرد و به آب انداخت.

 ده سال بعد برگشت. نگهبان انبار اسکله به طعنه پرسید: آمدی كشتي‌ات را از آب بگیری؟

نگاهی به دورترهای دریا کرد و گفت: نه. آمده‌ام جواب نامه‌ام را از دریا بگیرم

 

        حسین دیلم کتولی

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:10  توسط  ایشان  | 

 

هر روز به خیابان‌های شبیه می‌پیچد

ارنستو

کتاب‌های شبیه می‌خواند و

خواب‌های شبیه و به شماره‌های شبیه

 

زنی که هیچ نمی‌داند چقدر هوایی است ارنستو

می‌گوید که پیغام بگذارید

 

               شما دوست داشته شده‌اید/ با قیود مجهول  

               "می‌دانم

                آفریقا رفتنی‌ست

                اما

                تو بِمان

                مرا به مراکِشت بکشان"

 

آهای ارنستو ارنستو

تو سواره‌ای و ما پیاده

 

         علی کاظمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 5:34  توسط  ایشان  | 

 

 

در راولپندی محمد احسان را دیدم. زیر گردنش زخم شده بود.
- چرا این قدر خسته‌ای؟
- بریم مسجد. کارمهمی دارم.
رفتیم مسجد جواهر. ملای جوانی به طرف ما آمد و به من گفت:
- توی کراچی اتفاق مهمی افتاده. طلبه‌های مدرسه‌ی غازی عثمان در خطرند.
قرار شد خودم را با هواپیما برسانم کراچی. اما پروازها کنسل شده بود. جان‌محمد تاجر بلوچ با تویوتا دنبالم آمد و با نامه‌ای که لای یقه‌ام دوخته بودم به راه افتادیم. جان‌محمد توی ارتش آدم سرشناسی بود. در راه کلامی حرف نزد. فقط یک بار کنار یک کافه ایستاد. زن میانسالی آمد طرف من و به من عطر تعارف کرد. من حرفی نزدم. جان‌محمد برگشت. سرم زیر بود. حس کردم فضا سنگین‌تر شده جرات نمی‌کردم به چشم‌هایش نگاه کنم. عرق کرده بودم. صد کیلومترجلوتر شهر کوچکی بود که او ترمز کرد ماشین را خاموش کرد:
- از این جایش با خودت.
شقیقه‌ام تیر کشید. سرم را جنباندم طرف‌اش. زن خوش‌اندامی با لباس بلوچی پیاده شد.
- پس جان‌محمد...
زن چیزی نگفت و راه افتاد سمت اداره پلیس.
خواستم ماشین را روشن کنم دیدم سوئیچ نیست. همه جا را گشتم اما خبری از سوئیچ نبود. صدای جیرجیرک‌وار ممتدی بلند شد. گوشی توی داشبورد را برداشتم:
- الو...
- سلام
- چرا راه نمی‌افتی؟
- شما؟
- می‌گم چرا راه نمی‌افتی؟
- ببخشید... شما؟
صدا قطع شد. ناگهان چند نفر نقاب‌دار پیدا شدند. با خشونت در را باز کردند و یکی که عمامه‌ی سیاه و عینک آفتابی داشت چک محکمی زیر گوشم زد که بلافاصله از حال رفتم.
- تو کی هستی؟
- ها؟
با نواختن سه چهار تا کشیده‌ی محکم خوابم پرید.
- اسمت چیه؟
- من... من
نقابدار دیگری گلنگدن را کشید و به روبرویی گفت:
- تمامش کنم؟
مچ دست‌وپایم می‌سوخت. به صندلی میخ شده بودم. فقط توانستم بگویم:
- راولپندی
جریان داغ خیسی از کشاله تا ساق پایم جاری شد.
- نه نزنش... بهش آب بدین... نه! شربت پرتقال بدین.
شربت را خوردم. افسر خوش‌قیافه‌ای بود. نقابداری که پلنگی پوشیده بود با عربی غلیظی پرسید:
- کی از دمشق آمدی؟ کارت باب طوما چی بود؟
- من... من... راولپندی
جوان عرب دیگری لگد محکمی به شکمم زد. بعد کشان کشان مرا بردند بیرون و سوار یک لیموزینم کردند. راننده‌ای با موهای طلایی به من سلام کرد:
- من نیکلاسم. مال سانتیاگو.
- سلام... من راولپندی
- اوه راولپندی! خوشحالم. طبق برنامه امروز باید بریم ساحل. ضمنا مایوهای قشنگی پوشیدی.
مایوهای راه راه قشنگی تنم بود. با یک چتر آفتابی. نیکلاس از شیشه‌ی ماشین به من لبخند زد. من سرخ می‌شدم.
- موهای قشنگی داری نیک...
- مرسی مادام. چه اسپانیایی قشنگی صحبت می‌کنی؟
نیکلاس یک آهنگ مشهور جامائیکایی را زمزمه می‌کرد و ما از خیابان‌های شلوغ سانتیاگو رد شدیم او کنار یک عکاسی توقف کرد:
- یک لحظه مادام؟
در برابر لبخند زیبا و موثر نیک نتوانستم چیزی بگویم. پیاده شد و رفت توی عکاسی.
صفیر ترسناکی درست از بیخ گوشم رد شد و بعد دیدم شیشه‌های لیموزین پول پول شد.
چماقدارها پیاده‌ام کردند.
- این سباستینه! همون خائن کثیف.
مرد رکابی‌پوش چاق پشت سرم می‌آمد و فحش‌ام می داد. یک ردیف اونیفورم پوش، مفلوک و مجروح رو به دیوارایستاده بودند. بغلی‌ام مرد میان‌سالی بود که زیرلب دعا می‌کرد و اشک می‌ریخت. نفر دوم هم به خاک افتاد. گرمای غیرعادی کشنده‌ای از بصل‌النخاعم فواره می‌زد و مغزم را می‌سوزانید. زهراب سوزنده‌ای زیر حنجره‌ام موج می‌زد. خون بغلی رو صورتم شتک زد. مرد سبیلو آمد درست پشت سرم. من دیگر چیزی نفهمیدم پاهایم سست شد.
سرمای سوزنده‌ای را حس کردم. تب داشتم. چشم‌هایم تار تار بود. سایه‌ی مردی بالای سرم با یک سطل ایستاده بود:
- صربی یا مسلمان؟
- من... من راول...
- چی؟ تو چی هستی؟ من چیری نفهمیدم.
فقط صدای زن مسن چاقی آمد:
- تو صربی؟ ها؟ این بچه مال کیه؟
- هی! میروسلاو! برانکوی پیر می‌گه این مجاره! زن میخاییل یونانی.
صدای پسر همه را ساکت کرد. مرد قوی هیکل بغلم کرد. دردم شروع شد:
- بچه‌ام...
- نگران نباش. زود راحت می‌شی.
*
بچه به بغل سر چهارراه منتظر اتوبوس بودم. آفتاب غروب می‌کرد و رنگ اخرایی گندمزار بالای تپه سرخ می‌شد. مرد گاریچی که پای تپه از گاری‌اش پیاده شده بود و با چرخ گاری ور می‌رفت حالا به من رسیده بود. جلوی من ایستاد. در برابر خنده‌ی مهربانش تاب نیاوردم و سوار شدم. پیرزن تپل مهربانی با دختر تازه‌بالغ به من سلام کردند.
پیرزن به من خیره شده بود. سرم را انداختم پایین.
- بچه‌ات دورگه است نه؟ توتسی یا هوتو برای من فرقی نمی‌کنه.
نتوانستم به چشم‌های تیزبین پیرزن خیره شوم. سیاهی چهره‌اش با شب درآمیخته بود.
- تو اون زن توتسی رو کشتی؟ امروز بالای تپه زیر درختا. بچه‌شو میخای بفروشی.
سرم مثل کوه سنگین شد. اسب‌های لاغر گاری شیهه زدند و صدای تپانچه چند بار تکرار شد. فقط توانستم حس کنم پیرزن و دخترش بی جان افتاده‌اند و سر مرد گاریچی با تبر دوتکه شده. مرد بلندقد چیزی از من سوال کرد اما نفهمیدم.

- فرمانده می‌گه تو کی هستی؟ این بچه‌ی کیه؟
- من. من... راولپندی
لگد محکمی روی دهانم فرود آمد. خون غلیظ با خرده‌ریزه‌های دندانم را تف کردم. جوانک استخوانی آمد و قداره را گذاشت زیر گلویم. دهنش بوی الکل می‌داد. فرمانده چیزی گفت و روی زمین تف کرد. دسته هورا کشیدند و یکی مشت محکمی به بناگوشم زد. پسر استخوانی شروع کرد به بریدن حلقومم اما دستش خورد به یقه‌ام که نامه را تویش دوخته بودم.

*
توی راولپندی پسر جوانی با موهای طلایی آمد طرف من و پرسید:
- تو محمد احسانی؟ چرا گلویت زخم شده؟
گفتم: بریم کارمهمی دارم.

                                  

 

                            علی‌محمّد دباغیان نظامی

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط  ایشان  | 

دانه‌های نمک

اهل حرف نیست

فقط گاهی دستش را که شکل می‌دهد به ابر برمی‌دارد

من را به شورترین جای دریا

به پنجره‌ای شناور می‌خواند

- بفرمائید !

بین لب‌های‌مان           فقط حباب رد و بدل می‌شود

بین چشمان‌مان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول

می‌گویم : خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد

وگرنه من که با دستانم                 نمی‌توانم یک فندق را بشکنم

چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی           

                                                           مغز یک شهر را درآوردند ؟

همه چیز را فراموش می‌کنم

و به سوال خودم می‌رسم       که تا می‌خواهم بپرسم :

" دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره‌اش می‌خوابی ؟ "

نفس کم می آورم

و فقط دانه‌های نمک می‌ماند در دهانم

از خواب که بلند می‌شوم

فردا صبح

 

   محمّد صادق صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط  ایشان  | 

 

 

نه

تو حرفم را نمی‌خوانی

این چیزیست به رنگ مادر و جغرافیا

من دلم تنگ است

چه می‌شود به زبان شما

ابجد از نگاهش ریخت

و اورادی غریب بر گرد مردمکانش منحنی شد

حدقه‌اش را می‌گویم

زن را

چتر بود و باران

آدم‌های خیس و مخمل

زمین بوی شقیقه می‌داد و نارنج

آن روز که زمزمه‌ای در گوش و دهان

و مردمان به الفبایی غریب سخن می‌گفتند

من از همیشه مایل‌تر بودم

اریب‌تر از ابرو                و از همیشه مایل‌تر

آن روز به بار رفته بودم          و هوا بارانی           و فقط همین بار

قرارمان چشم بود و چیزی در همین حدود

حالا من مانده‌ام  و  سوراخ‌های تنم                هفت تا

به حادثه کشید آن مشرق و شرجی و تنبور

بی‌ثانیه نازل شد غربت از

هواپیما

دستی تکاند بر اقصای قافیه و ابر

گفت بنویس باران و چترت را بعد از همین خط باز کن

 

               علی کاظمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:4  توسط  ایشان  | 

 

 

 

 

 مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد . ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفش‌های مادرم را پایم می‌کردم ، ماتیکش را یواشکی به لبهایم می‌مالیدم  و می‌رفتم توی مستراح و ساعتها در را به روی خودم می‌بستم . لباسم را در می‌آوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریخته‌ی دیوارش می‌مالیدم هی زیر لب می‌گفتم : فشارم بده ، فشارم بده ...

 بی‌اعتنا به بوی دل به هم زن شاش مانده و وزوز مگس ، بی‌اعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار می‌سوخت و خراش می‌خورد ، چهارده‌سالگیم را با چشم‌های بسته و حواسی گیج جشن می‌گرفتم .

 آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند : حوله‌ی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود ، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخورده‌ی پدرم به آن چسبیده بود ، فرچه‌ی مرطوب کنار آینه‌ی روشویی و حتی لنگ و پاچه‌ی قرمز خواهرزاده‌ام که منتظر بود کسی کهنه‌اش را ببندد .

 بی احساس گناه ، منتظر گریه‌ی بچه می‌ماندم تا به هوای ساکت کردنش او را توی حیاط بگردانم و بعد بخزم توی انباری و پستانهایم را لخت کنم و بگویم بیا شیر بخور .

می‌توانستم ساعتها به آن مک‌زدن‌های بی فایده تن بسپرم ، نوک پستانهایم را تصور کنم که در دهان مردی درد می‌گیرد و لرزش گنگی را حس کنم که تمام تنم را در تسخیر خود می‌گرفت  ... اما بچه‌ی گرسنه جیغ های بنفش می‌کشید و من آرزویم را با هول و هراس برمی‌داشتم و بچه به بغل می‌دویدم بیرون .

 آن‌روزها را خوب یادم می‌آید : زیبا بودم و سرکش و درشت ، از آنها که به اصطلاح کمی زود استخوان ترکانده‌اند ، پستانهای نسبتا بزرگی داشتم که روزی ده بار نوکش برجسته می‌شد : وقتی مردی در صف نان نگاهم می‌کرد ، وقتی در حمام آب داغ با فشار از دوش روی تنم می‌ریخت ، وقتی گربه‌ها روی پشت بام ناله می‌کردند و وقتی برای پدرم مهمان می‌آمد و بعد از رفتن‌شان اتاق مهمانخانه از بوی سیگار و عرق تن مردها پر می‌شد

 یادم می‌آید که سگی داشتیم که گوشه‌ی حیاط می‌بستیمش و شبها بازش می‌کردیم تا نگهبانی بدهد . ظهرها بعد از خوردن غذایش که معمولا نان خیس‌خورده در شیر بود می‌خزید توی سایه و برای مدتی طولانی خودش را می‌لیسید . دور پوزه‌اش را ، پنجه‌هایش را ، و حتی آلت تناسلی‌اش را . همیشه با خودم تصور می‌کردم که ای کاش من هم زبان بزرگی داشتم و می‌توانستم خودم را لیس بزنم . توی چرت کوتاه بعد از ظهر می‌دیدم که زبانم بزرگ شده و آن را مانند ملافه‌ای نمناک دورتنم پیچیده‌ام و سفیدی ران‌هایم را به گرمای سرخ آن فشار می‌دهم و بعد عرق کرده و قرمز از خواب می‌پریدم .

 زن بودن برای من همواره با رنگ سرخ عجین بود . ماتیک قرمز، زبان قرمز ، پاهای شاش‌ سوز شده‌ی قرمز و پوست خراشیده‌ی قرمز .

 چهارده سالگی من در فوران رنگ قرمز گذشت . چهارده سالگی من ملتهب و کشف نشده ، چهارده سالگی من در ریزش نخستین خون عادت ماهانه ، چهارده سالگی من در حکومت رنگ قرمز گذشت .

 آن‌روزها مرسوم بود که برای کسی که می‌خواست عروس شود رخت قرمز بخرند . سربند پاچین و تنبان و روسری قرمزی که مادرم برای نامزد برادرم خریده بود ، یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز و براق بود که دیدن ان مرا همیشه به هیجان می‌آورد ؛ کفش‌هایی که منتظر بودند تا روز حمام عروسی به عروس پیشکش شوند . بی‌آن‌که بدانند بیرون گنجه کسی شبها در رختخواب بیدار می‌ماند و در حسرت برق صاف و لیزشان آه می‌کشد .

 نیمه‌شبی در همان روزها ناگهان از خواب پریدم . انگار دستی نامریی به شدت مرا تکان می‌داد . بی‌آن‌که بدانم چرا به اطرافم گوش سپردم . صدای یکنواخت نفس‌هایی که حکایت از خواب سنگین اهل خانه می‌کرد به جای این‌که مرا به خلسه ببرد هشیارترم کرد . بلند شدم و پاورچین پاورچین ، مانند گربه‌ای بی‌صدا به سمت گنجه رفتم و کفش‌ها را با خودم به اتاقی بردم که معمولا از آن استفاده نمی‌کردیم  و بعد سر صبر نشستم و به آن دو قلب قرمز نگاه کردم که جایی بیرون سینه‌ی من می‌زد ... آنها را مثل کودکی نوازش کردم و بوسیدم . چرم نازک و لطیف کفش‌ها انگار زیر انگشتهای داغم دل دل می‌زد . نه ... آهنگ می‌نواخت و از همه جای تن من موسیقی به بیرون می‌ریخت . تابستان گرم و شرجی مثل حرارت خون من در آن کفش‌ها جریان داشت .

 بی‌اختیار ، بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم لباسهایم را درآوردم و خودم را به آن حرارت مذاب سپردم . با چشمهای بسته خودم را می‌دیدم که روی فرش غلت می‌زنم و مثل مار به خودم و آن کفشها می‌پیچم ؛ می‌دیدم که تنم دارد هی باریکتر و درازتر می‌شود تا مثل گیاهی خزنده ساقه‌هایش را دور آن پاشنه‌های باریک بپیچد . اشباح در سرم دهل می‌زدند ، ارواحی گناهکار و نامرئی  دستهایم را گرفته بودند و بوی نامحسوس اما نافذشان نخستین تجربه‌ی واقعی جنسیم را جشن می‌گرفت ، شیاطین سرم را گرفته بودند و با فشار زبانم را رویه‌ی کوتاه و گرم کفشها فشار می‌دادند ، و دستهای اجدادی زنان تبارم شرمگاهم را بر آن پاشنه های نوک تیز می‌گشودند . احساس درد نمی‌کردم . در خیالم می‌دیدم که نماینده‌ی نافرمانی تمام زنان طایفه‌ای هستم که از هزار سال پیش از این جنسیتشان را بر دستمالهای سفید به مردانی بی سر تقدیم می‌کردند . 

 تا پیش از آن نفهمیده بودم  که خون می‌تواند بویی چنین دلفریب داشته باشد . عطر خونی که از تنم بر کفشها می‌ریخت مرا مست کرده بود .

 برای اولین بار واقعا احساس کردم که می‌خواهم نماز بخوانم . بی‌آن‌که خودم را بپوشانم ، بی‌آن‌که تلاشی برای پاک کردن خونم بکنم  بر آن کفشها نماز خواندم و احساس کردم همه‌ی وجودم پاک و مطهر می‌شود . در هجوم موسیقی‌یی درونی پشت سر هم به رکوع و سجود می‌رفتم و وحشیانه ارضا می‌شدم . صدای تن من با صدای شب در هم می‌آمیخت و لرزه‌هایش کم‌کم با تپش طبیعت یکی می‌شد . حس می‌کردم که حامل نطفه‌ی نوری هستم که تا ساعتی بعد قرار بود از افق سر بزند . می‌دانستم زیبا شده‌ام ؛ زیبا و سرخ و براق ، و ناخواسته به سجده افتادم

 کجای زمان بودم ؟ آن وقت که زبانی حقیقی مرا می‌لیسید ... فکر کردم خدایان باستانی آمده‌اند تا با من بیامیزند . خدایان که پوزه ندارند . خدایان که له‌له نمی‌زنند . خدایان که زوزه‌های خفه نمی‌کشند .

 بوی خون من سگ را از حیاط کشیده بود تا اتاق و حالا داشت شرمگاهم را لیس می‌زد . آن فضای روحانی و زیبا ناگهان از بین رفت . خودم را دیدم که چهار دست و پای سیاه در آورده‌ام ، خودم را دیدم که آلتم از بوی زنانگی موجودی از نوع دیگر راست می‌شود ، مهبلم را دیدم که مثل گوشتی خام از چنگک قصابی آویخته و من با چشمهایی گرسنه و ملتمس به آن زل زده‌ام ، دیدم که فروخته می‌شوم ، حراج می‌شوم تا به سیخم بکشند ، زنان تبارم حالا در سرم مویه می‌کردند ، نور رفته بود و من فقط همان صدای له‌له طولانی بودم که حریصانه از منافذ پوستم به درون نفوذ می‌کرد

 بلند شدم و یک لنگه از کفشها را به طرف سگ پرتاب کردم . انتظار داشتم زوزه‌کشان فرار کند اما همانجا ایستاد و با چشمهایی گرسنه نگاهم کرد . ترسان و میخکوب از جاذبه‌ای  وحشیانه ، دیدم که زندگیم در آن دایره‌های میشی مرور می‌شود ، بدن عریان خودم را دیدم که خودش را به دیوار چسبانده بود ، رطوبت گرم نفسهایم را حس می‌کردم که بر صورتم پاشیده می‌شد .

 احساس بره‌ای را داشتم که توسط  گرگی به دام افتاده باشد . می‌ترسیدم تکان بخورم تا حیوان که حالا نگاهش بوی خون گرفته بود پاره‌پاره‌ام کند . تمام قدرتم را جمع کردم و چهاردست و پا به سمت سگ خزیدم و خیره نگاهش کردم . می‌خواستم با چشمهایم باقی زندگیم را التماس کنم .

 هنوز نفهمیده‌ام آن لحظه سگ در چشمهای من چه دید که ناگهان برگشت و لنگه کفش قرمز را به دندان گرفت و آنرا جلوی پایم گذاشت . بعد در حالیکه نگاهش را به من دوخته بود لرزید ، پایش را بلند کرد و روی آن شاشید و رفت . دور شدنش ، به گریز تابستانی می‌مانست که چهارده سالگی مرا با خودش می‌برد و دیگر برنمی‌گشت ...

 

 

شقایق علی‌پور

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 5:17  توسط  ایشان  | 

 

 

 مادربزرگ امروز صبح خیلی زود مرد، تنها، با یه قد 1متر و80 سانتی، شوهرش اونو 20،30سال پیش ولش کرده بود، مث یه جزیره تک افتاده می‌ذارش می‌ره می‌شه مجاور امامزاده ، از سر ماجرای قیامای خون‌خواهانه به این‌ور مردم دایم به این‌جور تکروی‌ها مشکوک بودن که بودن، مخصوصا که جزیره‌های تک‌افتاده یه زن باشن: هیجان‌زده و ماجراجو، یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف اداره‌هایی که مقرری‌شو بالا پایین می‌کردن گز می‌کرد، مث قوطی بازکن‌های خطرناک از سمت در کنسرو، بلااستفاده و بی‌فایده پاس‌کاری می‌شد، از دوران طلایی زندگیش که سرشار از ایده‌های منحصربه‌فرد بود فاصله گرفته بود، پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروری‌ترین زمان پایان‌بندی محسوب می‌شه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزه‌ی کمی واسش آورده پس ، سقوطِ بی‌اجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق می‌افتاد، تا گردوخاک به حد‌اقل برسه، با این‌همه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد ( دستای مادر بزرگ درازتر از حد معمول بودند ) خود مرگ از این‌که در زده وارد شده کیف می‌کرد اما ما هیچ‌کدوم زیاد خوشمون نیومد که با این تشریفات رسمی راهیش کنیم، اون یه نابغه ی مردمی طرح و پیاده‌سازی انواع کلاه‌برداری‌های کلان و طولانی‌مدتی بود که کشور در تمام دوران مالیاتی و اداری زمانِ تفمال تفمال به خودش دیده ، اجرای نقشه‌ها با ما بود اون فامیل درب و داغونی که مث یه کشتی کله پا می‌ره ته آب تا اون پایین کمک ماهی‌ها و هر جور جانور ریز دیگه باشه ما بودیم، تو سن‌وسال بلوغ که من همه‌ی حواسم پی آبونمان مجله‌های بدن‌سازی بود و بلوغ، صورتای بیشتری لازم  می‌شد تا از تماشاچی‌ها تشخیص داده شیم، گروه 7 نفره، با مادربزرگ 7 نفر بودیم، تنها راه ارتباط ما با اطراف بود و ما عین میمون اسکینر به باز بسته شدن نور راهروی منتهی به در قلعه شرطی می‌شدیم، جنایت واسه خون مشترکمون یه چیز حیاتی بود . صبح عملیات ( از صبح شروع می‌شد ) نقشه اجرایی  دستمون می‌آمد به یه نامه‌ی معروف پیوست می‌شد که همیشه اسم مادربزرگ و بقیه قضایا تایپ و اسم ما تو جای خالیش با خودکار نوشته شده بود، جریان سود بانکی باقی‌مانده‌ی سال‌های کبیسه‌دار و رقم میلیاردی که مادربزرگ حساب کتاب کرده بود ، یه عدد عجیب و غریب :100000000

 تصویر ما رو روی بیل‌بوردای تبلیغاتی که نمایندگی دفاع از  پرونده‌ی ثروت‌های بادآورده رو به عهده داشت زده بودن و یه چند وقتی اون بالا بود و بعد آوردنش پایین اما مادربزرگ ول‌کن ماجرا نبود. مدعی‌العموم بودن همین‌طوری اتفاقی نبود ، اون چند شبانه‌روز فکر می‌کنه و بعد از پنجره سرشو می‌بره بیرون و از نقشه‌ی جدیدش می‌گه: " یه عروسکِ تر و تمیزی در اومده که منتظر اجرا نمی‌مونه و از جاش داره کنده می‌شه ". طرح به محض ثبت تبدیل به چمن‌زار گرد و آسمان آبی اطرافش می شه، شنل‌قرمزی خوشگل که تو راه جنگل به چندتا مشکل کوچولو برمی‌خوره تا به خونه مادربزرگ برسه به تدریج سبز و از نظر محو می‌شه و  اسبی به نظر می‌رسه که گرسنگی رو فراموش کرده.

 بعد از تشییع جنازه یک‌راست رفتم سراغ ماشین تحریر قدیمی، دستگاه از کار افتاده داشت اسکی می‌کرد، تا منو دید اخماشو کشید تو هم، یه خورده تن ماهی با چند ورق نازک کالباس رو با رب و روغن تف دادیم و خوردیم، بلند شدم که بیام از پشت سر صدام کرد رفتیم طبقه پایین، قفل یخ زده بود باز شد اما نمی‌شد ازش رد شد هل دادیم، اسباب اثاثیه تاریک و مال 30،20 سال پیش و بیشتر بودن ، همه با عددِ شماره‌گذاری شماره‌گذاری داشتن از روی  تاریخ خرید یا  از وقتی به اونجا منتقل شده بودن ، بعضی از شماره‌ها هم به ترتیب نبود، از وسط راهرو تا طبقه‌ی اول از شماره‌ی یک تا 116، بعد یک‌دفعه قطع می‌شد و چندتا نوار کاست اجرای برنامه رادیویی گل‌ها بود که همشون دسته‌جمعی یه شماره داشتن که :134 بود. دقیقا روبه‌روی  یه سوپخوری ایستاد. کار فرانسوی قشنگی بود  به شماره‌اش نگاه کردم :215، "این سوپخوری زن شاه طهماسب رو از مرگ با سرنیزه نجات داد ، هنوز همون درخشش رو داره، مادربزرگ اونو بابت یه کار کوچولو از میراث فرهنگی آورد اینجا و بهش شماره شاهانه 215 رو داد، لیاقتش رو داره، مگه نه؟" ازش چشم برنمی‌داشت.

 داشتم می‌لرزیم، اومدم بیرون، اون می‌خواست یه‌کم دیگه همونجا بمونه، از دور شبیه ایستگاه یخ‌زده‌ی راه‌آهن بود. براش دست تکان می‌دم و رد می‌شم.

 

              

                       سارا سعیدی                              دی86

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 10:44  توسط  ایشان  | 

 آشنایی با شیرهای سفید :

  سه‌تا سفید بودند توی بیشه ، سفیدترین‌شان سه‌تا بودند نشسته به نظاره‌ی اطراف ، حوالی ِبرکه ، ما گورخر بودیم . آب می‌خوردیم در کمند نگاه آن سه شیر سفید غزالانی اسیر ، گریزی نبود ، حرکت مرگ می‌آفرید ، سکون محاصره را تنگ‌تر می‌کرد .

 عکس از شکار شیرهای سفید بود . ما از این عکس تن می‌زدیم . عاقبت یکی که از همه فرزتر بود عقوبت را به جان خرید . تمرین گریز می‌کرد . صید که شود نگاتیو عکس خاهد بود .

بهنام کیانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:25  توسط  ایشان  | 

1.
اجرای بعدی از من یک گربه است
: بدون میو میو – کچل – بدون دم
هیستری دارم شدید می خاهم بدانی وقتی ببارانم خودم را در خودم من خیسم خیس ِ در
خودم گربه ی خیس دیدنی ست پس ببین
2.
فصل بعدی پائیز است من پائيز هستم و این اصلن عاشقانه نیست
DANGOUR
دارید به من نزدیک می شوید خطر بعدی سقوط من است از چوبی که به دندان دارم
نه من اشتباهی
نیستم روی سنگی نشسته ام که لک لک های بال خاکستری را به انزوا
می برد از چشمان تو و صدائی که دارم
فانوس دریائی اي می شوم که لک لک ها را به مقصد می رساند قول می دهم
حالا می توانی عا شقم با شی با صدای آهسته
3.
من و سکوت ِ در من در من است و من مثلِ همیشه

هوم بزی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 2:34  توسط  ایشان  | 

 

هاه

 

 

 

از خویش خنجر

به تبرک غرفه های ارغوان و حجرالاسود

بی نام به این شنبه که در تو شخصیت است

وقتی سلام دوباره ی یکشنبه که از دستهایت می ریزد روی شریان انقلاب

با بوی چگونه بشنومش تو

تو شوم به حلقه های این خواهرت که تو

تو بودی که نام این گل را گذاشت خاصیت و برگشت

از گونه های حالا بی نام

بر گونه های حالا بی نام

این گونه بر گونه بودم که نامت هابیل

چگونه و چگونه به این تابوت  که می روی

چگونه تا بال

وبالم اگر تو باشی مادر

که من دلم هوای آن پیراهنی را دارد که تو آغاز می کنی از زانو به سرم

در غرفه های نهنگ به این دریای مکان

و خدا در شکم نهنگ می ریزی از غضروف 

                    وغضروف

و غضروف

و اشاره ای که دست های چوبی ات را صدف کرد

من گوهر این صدف اگر بودم

کاش اگر بودم

مگر در کاشی ببینم

پیکر دوباره شدنت را که تراش

می دهی و نمی روی

نه به این شدن ، که خمیازه باشد بر تن قدیس

یا فصل عنکبوت به سهم

تنها

و تنها

این خاصیت در باد می تواند کفن شود

آنجا که ساحل تنت را روی سفید ِ کف دیدم

و با اشاره ی اولین ابر

بر پیکرت دوباره شدم از اسطرلاب و فصل

فصل دوباره شدنم بود این تصادف

آنجا که عدد سرخ ،دکمه های تو را باز کرد

و این غلاف

 دیگر تن ِ من نبود که شفیره می بست.

 

داود مائیلی - شیپیش وردیان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط  ایشان  | 

 

 

زن همسایه برای نگهداری پسربچه‌های بی‌تربیتش آپارتمانش رو سپرد به من و رفت. خونه‌ی 90متری اونا یه باغ‌ وحش کوچیک بود که به جای میله‌های محافظ درهای یکدستی از جنسMDF داشت و حیوانات اهلی و وحشی و تماشایی‌اش سر یه قضیه‌ی بی سر و ته مثل متروهای جوانمرد قصاب از تونل‌های زیرزمینی بی‌صدا و نرم به شهر گریخته بودند. اتاقها قفل بودند . فقط آشپزخانه و توالت و حمام باز بودند چون آشپزخانه رو Open کار کرده بودند. به سازدهنی‌ای می‌مونست که پرده‌هاش رو دستکاری کرده باشی. شبکه‌هاش به طرز معیوبی صدا می دادند. فکر کردیم یکی از پسربچه‌ها می‌خواد آواز بخوونه. گرچه تو اون شرایط که دور هم نشسته بودیم کاری از دستمون برنمی‌آمد، اما همه مانع از چنین کاری شدیم. واسه یه فرهنگ سنگین و مزمن توی چنین شرایط  کار چندان خوشایندی نبود مخصوصا تصنیف‌های شش هشتم و رنگهای دلپسند.

 پدر اونا از مهاجرینی بود که نمی‌تونست طاقت بیاره و همه در موردش می‌گفتن نمی‌تونه طاقت بیاره و برمی‌گرده؛ عاقبت یه روز صبح بلند می‌شه و از پنجره‌ای که همیشه رفت و آمد آدم‌ها رو می‌دیده خودش رو به بیرون پرتاب می‌کنه بین اون بقیه دیگه‌ای که بیرون موندند؛ مرده. در تمام زندگی‌اش فرصتی برای نشون دادن خودش و یا آشنایی که بتونه به راحتی این لطف رو در حقش انجام بده به دست نیاورده بود؛ وصلتش با یه ماجراجو هم نتونست: زن همسایه یه ماجراجو بود: ماجراجو و رکوردی. این کلمه در پی ادا کردن یه جور اسم مصدر بوده و از طرفی می‌خواد بگه که اون آرزو داشت بتونه رکورد دست کم یه چیز رو در این دنیا بشکنه ازطرفی دیگه زن، ناشناس و نکره و تا پایان عمرش مونده. یکبار بهش کمک کردم وسایلش رو تا در آپارتمانش بردم. گفت آدم خیلی تنهاییه و همه‌ی ما خیلی تنهاییم. چند دقیقه بعد اومد در خونه رو زد و دفترچه تلفنش رو آورد. این اون آخرین دفترچه تلفنش بود مال چند سال پیش؛ کثیف و خط‌خورده و غیرواقعی. گریه هم  کرد دلش خیلی می‌خواست بمونه و در مورد خانواده و دوستاش حرف بزنه. اومد تو و پشت‌بندش دوباره رفت. هیجان زده بود. عکس رکوردشکنها و ماجراجوهای بزرگ دنیا رو آورد. اکثرشون هندی بودند همچنان گریه می‌کرد. آب چشمها و دماغش تا یک جاهایی همدیگر رو دنبال می‌کردند تا به چاله‌ی گردنش رسیدن و همونجا توی چاله‌ی زیر گردنش کنار بقیه‌ی آب از قبل جمع شده توی تیرگی اونجاها. خواهش کرد یکّم دیگه بمونه.

«ای کاش میتونستم دست کم دست به کاری بزنم» دلم بهم  خورد. 

 فردای اون روز پسربچه‌ها رو می‌برم به دیدن یه بنای تاریخی و اطرافش: شهر وسط یه جنگل. کلی بازدید کننده داشت می‌خواستم تو جمع بودن رو یاد بگیرن. اما پسربچه‌ها ترجیح دادن ساعتی و از جایی بریم که خلوت‌تره. مشکل اونا با همجنس‌هاشون به خاطر اعتماد به نفس، بی‌سوادی، شکل ظاهری و بی‌پولی و نفخ و الخ نبود. یکی از پسربچه‌ها احساسات فوق‌العاده‌ای از خودش نشون می‌داد شبیه مادرش. شبیه مادرشه- سرنوشت محتوم- از گزارش دقیق شباهت‌های اون در این لحظه‌ها شانه خالی می‌کنم. یادمه زیاد باران می‌بارید. اونا رو زیر یه چادر کوچک چند نفره جمع کردم. ازم خواستند بهشون اجازه بدم داد بزنن. نگاهشون به پنجره‌ی توری چادر سر می‌خورد به سمتی که جنگل به معنی واقعی‌اش، جدی و تیره می‌شد؛ نه بیشتر جاهاش.

یه آشنای قدیمی تو فدراسیون متافیزیک- با سروصدای زیاد پیداش کردیم. از جمعیت‌هایی که با سروصدای زیاد توی شهرستان‌ها عضو فعال می‌پذیرند و بیشتر وقت‌ها همه‌ی تلاش‌هاشون مثل عینک، سمعک و ساعت آدم از دار آویزان به نظر می‌رسه، کله پا، بی‌خودی و دیر. مردم در برابر چنین صحنه‌هایی موضع‌گیری‌های مختلفی از خودشون نشون می‌دن. مثلا یه جریان کوچیک رو پیرهن عثمان می‌کنند. یه جریان کوچیک یعنی یه چیز جاری و ساری

یه رودخانه یا قطار قدیمی روی ریل‌های آهنی که از مسیر روستاهایی می‌گذره که بچه‌های خردسال دایم توی راه‌آهنش بی‌هوا بازی می‌کنند و معمولا از خونه‌ها و خانواده‌هاشون دورن. اما هیچ چیز مثل آدمیزاد نمیتونه پیرهن عثمان باشه. من خودم به متافیزیک تازه اعتقاد پیدا کردم. چند سال بعد از آشناییم با پسربچه‌ها، دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش در حال خرید از فروشگاه زنجیره‌ای چند تا از اونا رو دیدم. یکهو وارد فروشگاه شدن مثل شیرهای وحشی و پریدن روی پیشخوان‌های غرفه‌ی پوشاک و زن فروشنده‌ی بخش پالتو پوست رو به دندان گرفتند از گردنش و در یک چشم به هم زدن بین درختهای انبوه پنهان گشتند.

 

سارا سعیدی

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:19  توسط  ایشان  | 

 

قوري را از روي کتري برداشتم وته چاي باقيمانده را خالي کردم داخل ليواني که از قبل آماده کرده بودم . آب ويبراسيون و تحريرش  آهسته و در انزوا گوش را نوازش مي‌داد .  در حين راه بودم که  ناگهان آواز قطع شد . به سرعت همانجا نشستم  . چند دقيقه‌اي را بي هيچ تمرکزي گذراندم . قند را انداختم توي دهانم و چاي را لاجرعه سر کشيدم -  سرد شده بود -  يکي از قندها روی دستم باد کرد . گذاشتمش روي بسته‌ی سيگار پری که در کنارم روی زمين افتاده بود . حدودن    سي -  چهل سانتيمتر آنطرف‌تر   يک بسته‌ی خالي از همان سيگارها بود ( پال مال ) . ما معمولن

جعبه‌اي ( باکسي ) سيگار مي‌خريم , چون ارزان‌تر برايمان تمام مي‌شود . البته شايد حقيقت ماجرا اين باشد که چون مصرفمان بالاست , حال و حوصله‌ی اينکه روزی دو و سه بار بيرون

برويم و سيگار بخريم را نداريم . وگرنه اينقدرها هم از اقتصاد سر درنمي‌آوريم .

به هر حال قند را که گذاشتم روي بسته‌ی سيگار تازه يادم افتاد چای خورده‌ام و الان مدتي است که از وقت سيگار کشيدنم گذشته است . (چرا يادم رفته بود که الان بايد سيگار مي کشيدم ؟ ) کمي فکر کردم -  گاهي لازم است -  و علت را فهميدم . سريع دست بردم و از پشت

گوش راستم که در حال سوت ممتد زدن بود يک نخ سيگاري را که قبلن آنجا گذاشته بودم  برداشتم . به محض اينکه آن را برداشتم سوت ممتد خاتمه پيدا کرد . ولي چيزي نگذشته بود که

يخچال دوباره آواز کلاسيکش را شروع کرد . به اين ترتيب مشکل موسيقي هم حل شد . ( براي اطلاع خواننده بايد عرض کنم که من هميشه عادت دارم در حين شنيدن يک موسيقي خوب يک نخ سيگار بکشم ولي يک هفته قبل از وقايع اين قصه به علت پاره‌ای از مسائل مالي مجبور به فروش سيستم ضبط صوت حرفه‌ای‌مان شده بوديم و اين يک هفته برايم خيلي کسالت بار گذشته بود . خيلي ((تأکيد از من است )) .)

حالا مي‌توانستم دراز بکشم , موسيقي گوش کنم و سيگار دود کنم .

سيگارم که تمام شد , آواز يخچال هم قطع شد . به همين سرعت احساس کردم باز هم بدنم به

نيکوتين نياز دارد . نمي‌دانم چه چيزی به این احساس مزخرف دامن زده بود . معده‌ام داشت

هشدار مي‌داد . يعني :< ديگه بسه‌ته بابا ! آدم عاقل که انقده پش سر هم سيگار نمي‌کشه که. اونم معده‌ی خالي . دهک ! >

راست مي‌گفت ولي لجبازيم گل کرده بود . قند را از روي بسته‌ی سيگار پر برداشتم و گذاشتم

روي بسته‌ی خالي . يک‌مرتبه يادم افتاد که پشت گوش چپم هم يک نخ سيگار انداخته بودم . به همين دليل قند را برگرداندم سرجايش و سعي کردم پشت گوش چپم را وارسي کنم . . .

نه ! فقط توده اي موي زبر و خشن را لمس کردم . پس دوباره قند را گذاشتم روي پاکت خالي و

يک نخ سيگار از داخل پاکت سمت چپ که پر بود برداشتم . از صداي موسيقي خبري نبود ولي

من ! سيگارم را تا ته يعني تا فيلتر کشيدم .

مثل بادمجاني که دو و سه روز کنار يک بخاري , تک و تنها افتاده باشد , گلويم خشک شده بود .

پس دوباره قرار شد به آشپزخانه برگردم . به خودم قول داده بودم با شروع قطعه‌ی آوازي بعدی به سمت آشپزخانه حرکت کنم ...

آواز که شروع شد به طرز مضحکي  جا خوردم . راه افتادم . به محض ورود به آشپزخانه در

يخچال را باز کردم . بخشکي شانس !حتي يک قطره آب هم توي پارچ نبود . در يخچال را بستم تا

به طرف شير ظرفشويي بروم ولي ناگهان فلاسک چای توجهم را جلب کرد . خودم را آماده کرده بودم که اگر در فلاسک چاي نباشد زياد ناراحت نشوم , يک ليوان برداشتم و آن را روي کابينت گذاشتم . معلوم شد که آن بادمجان زياد هم بد شانس نيست چون ليوان تا نيمه پر شد . 

در همين لحظه آواز قطع شد اما درست مثل يک دوئت که در آن دو نوازنده از هم سوال و جواب مي‌کنند , صداي به کار افتادن پمپ آب آپارتمان از پارکينگ شروع شد . باز هم قرار گذاشتم به محض اينکه صداي ويولن کنترباس قطع شد به طرف نشيمن حرکت کنم .اندازه

گرفته بودم . اين صدا دقيقن سي و سه ثانيه بعد از بستن شير آبي که در طبقات بالايي باز شده بود قطع مي‌شد . يک دست و صورت شستن که بيشتر از چهل و پنج ثانيه وقت نمي‌گيرد

پس تقريبن بايد هفتاد و هشت ثانيه منتظر مي‌ماندم . امروز جمعه بود . صد و هفتاد و پنج ثانيه از بامداد گذشته بود ...  بالاخره صدا تمام شد و من راه افتادم .در راه داشتم به اين فکر مي‌کردم

که چرا قند نياوردم و حالا بايد چايم را بدون قند بخورم , اما تا رسيدم متوجه شدم قندي که در چای خوردن قبلي به علت سردي چای اضافی آمده بود , از روي پاکت خالي سيگار تکان نخورده بود . چون تکان نخورده بود برش داشتم  و به همراه ليوان نصفه‌ی چاي آن را مکيدم .

بعد هم که از پاکت سيگار يک نخ برداشتم و ...

                                                                               ####***

قسمت مضحک اين واقعه زماني بود که تصميم گرفتم بعد از اين آخرين سيگار دوباره به سمت

آشپزخانه حرکت کنم ولي متوجه برخورد شی‌ء سفيد رنگي با زمين شدم . همان سيگار پشت گوش انداخته‌ام بود که لابلاي موهايم گير کرده بود و من نتوانسته بودم آن را دود کنم .

از آن موقع تا بحال گوش چپم سوت اشغال مي زند -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-صداي يخچال .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-احساس پشيماني.-.-.-.-..--..=.=-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.صداي پمپ آب-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.يخچال-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.پمپ آب.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-بادمجان.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

                                                                                        

                                                

                        3/6/1385       سهند عارف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط  ایشان  | 

  

در جامعه‌ی جهاني بيش از انتشار خبر اكتشاف و بيش از هر چيز، خبر واكنش ناگهاني قسمتي از آدم‌ها ، كه حدود 60% جمعيت كل زمين يا بهتر بگويم 60% جمعيت آن قسمت از زمين كه از تمدن رسانه‌اي برخوردار بودند ، سوأل برانگيزتر و اعجاب‌آورتر از خبر ِاصلي بود ؛ واكنشي كه طيّ آن شخص بعد از مطّلع شدن و اطمينان از صحّت وغير قابل فريب بودنش با آن  روبه‌رو مي‌شد ، سوزش شديد در مخاط  ِبيني بود و خيره شدن به يك نقطه و سرازير شدن چند قطره اشك از چشمان كه بعدها در رسانه‌ها به «  اشك ماموت » شهرت يافت .

« زندگي در اعماق » « كشف قرن » « كشف زندگي » « فسيل زنده » و ... و هر تيتر ديگري براي اين كشف، بسيار الکن و ناكافي مي‌نمود . چون هيچ‌كدام حامل پيام ِكشف ِيك ماموت در عمق 500 متری يخ‌هاي جنوب قطب ِشمال و تاثيرات فراگير آن  نبود . خبر ابتدا از يك شبكه‌ی محلي از تلويزيون ِدولتي ِشهرستان كورتانف در قسمت ِمركزي سيبري پخش شد و به سراغ گروه تحقيقاتي فنلاندي رفتند كه طبق قراردادشان با دولت روسيه بايد بلافاصله بعد از كشف نفت خام و يا هر چيز ديگري به سرعت مقامات آن منطقه را مطلع می‌کردند . اما مهندسين ِدستگاه حفاري متوجّه نبودند كه منظور از مقامات آن منطقه قطعاً تلويزيون محلي نيست كه خبر پيدا شدن يك فسيل با نسج ارتجاعي و سالم را به صورت زنده روي آنتن مردم آن حوالي فرستاد و ديگر امكاني در اختيار دولت نبود كه خبر كشف اين فسيل بزرگ پشمالو به جرم 3 تن و حجم يك برفروب ( Caterpillar ) را براي مدتي، حداقل تا قبل از مطلّع شدن ِدولت‌مردان ِمسکو پوشيده نگهدارد  تا تكليف مشخص شود . انعكاس ِامواج مكانيكي Super phonic وقتي از عمق 100 متر دريافت مي‌شد ، روشن مي‌نمود كه در عمق ِحدود 500 متري با حجمي برخورد خواهند كرد كه نمي‌تواند از جنس يخ يا سنگ و يا هر مادّه‌ی احتمالي ِدیگری باشد و به ناچار اين آزمايش را تا عمق 400 متر بارها امتحان كردند و دريافت‌كننده‌ها هر بار شكل كامل‌تري از اين فسيل ارائه مي‌دهند . امّا دانشمندان ِزمين‌شناسي ناباورتر از اين بودند كه احتمال بدهند در 7 روز آتي با يك فسيل ِسالم از 150 ميليون سال پيش برخورد كنند . امّا با اين فكر‌كه شايد با شهاب سنگي از دوران ِقبل از تاريخ روبه‌روشوند ( با اين تصوّر خوش‌بينانه كه دستگاه‌هاي رمزگشا اشتباه كرده‌اند ) كندن ِحفره را به قطر 10 متر ادامه دادند و دوربين با اين تمهيد توانسته بود به شيوه‌ی زنده ، بالا كشيدن ِاين فسيل را با عاج‌هاي سالم و زردش ضبط كند . اولين واكنش ِرسمي ِدولتي به اين كشف توسّط ِنزديك‌ترين پادگان آن منطقه يعني پادگان پاباخوف اعمال شد و نيروهاي ارتشي و امنيّتي منطقه را محاصره‌ا‌‌‌ی زمينی کردند و حدود 3 ساعت بعد به مردم آن منطقه و آن شركت حفاري – تحقيقاتي اعلام شد در محاصره هستند . اين عكس‌العمل اصلاً افراطي نبود . چون مردم ِعادي
  از يك سو و كارچاق‌كن‌ها و دلّالان و خبرنگاران خبرگزاري‌هاي دنيا حدود 6 ساعت بعد از اعلام اين خبر طوري آنجا جمع شدند كه حدود بيش از 2500 نفر پرسنل نظامي اعزامي به آنجا همچون زحلی بودند محصور شده در مركز ِحلقه‌هايش . موزه‌ی تاريخ ِطبيعي ِنيويورك به سرعت مبلغ 150ميليون دلار را به طور ِرسمي پیشنهاد کرد . اين بالاترين قيمتي بود كه تا كنون بابت ِخريد ِيك فسيل پيشنهاد مي‌شد . البتّه رایزني‌ها با كرملين زودتر و به صورت ِپشت‌پرده شروع شده بود . مسكو پیشنهاد ِهمين مبلغ را که فقط بابت عاج‌ها از جانب ِشيخ‌الشيوخ ِامارات رسیده بود ، رد كرده بود . تا ساعت 8 شب به وقت روستاي تاميت كه البته هنوز 3 روز ديگر تا رسيدن شب 2 ساعته‌ی آن منطقه مانده بود ، همه‌ی سايت‌هاي خبري و حدود 200 كشور از 208 كشور موجود كه داراي رسانه‌ی تصويري هستند ، اين خبر را پوشش داده بودند كه افكار ِعمومي را بيشتر از بحران عراق و خطر هسته‌ای ِكره و يا تحريم ايران به خود مشغول كرده بو د . حتّي گرسنه‌هاي آفريقا با اين‌كه نمي‌دانستند ماموت چيست ، شيفته‌ی اين خبر شده بودند . در همان حال 28 دولت براي همكاري‌هاي علمي با دولت روسيه و فنلاند اعلام آمادگي مي‌كردند . رئيس‌جمهور پوتين شخصاً از آن ماموت ديدار به عمل آورد . درست هنگامي كه داشت از آن  پیکر ِنیمه‌یخی دور مي‌شد ، همه‌ی 5000 نفر ِموجود در يك لحظه‌ی طولاني متوجّه‌ی تحرّک ِيك نقطه شدند که چیزی نبود جز حركت ِجزئي ِدم اين حيوان منجمد . خبر به سرعت انتقال يافت و اشك ِماموت از چشمان ِحدود 60% از جمعيّت ِجهان يا همان 60% مردمي که از تمدّن ِرسانه‌اي برخوردار بودند ، سرازير شد .

 تا فرداي آن روز حدود 000/70 نفر در آن نقطه با كمك دولت اسكان پيدا كرده بودند و نژادشناسان ِاسرائيلي براي نمونه‌برداري به آنجا دعوت شده بودند كه يك نفر از آنها به اتّهام جاسوسي در فرودگاه مسكو جا ماند . ديرينه‌شناسان ِايتاليايي پيشنهاد داده بودند بهتر است اوّلين چيزي كه اين موجود بعد از هوشياري مي‌بينند، انبوه مردم و دستگاه‌ها و ماشين‌هاي نظامي نباشد . بزرگ‌ترين چادر ِپلاستيكي اتوماتيك كه مساحتي حدود يك زمين فوتبال در خود جاي مي‌داد ، از پكن رسيد .  يك كاميونت سفيد و عدّه‌ی محدودي از متخصّصين و محافظين تنها همراهان ِماموت بودند که در اين چادر ِنايلوني به سر می‌بردند . در دنياي اطراف ِاين چادر يعني خيلي دورتر از آن ، عدّه‌اي خواننده به اين فكر افتاده بودند ترانه‌اي به مناسبت  کشف ِماموت به طور مشترك با هم اجرا كنند . به اين ترتيب کریس‌دی‌برگ نماينده‌ی تمدّن آنگلوساكسون شد و تائوچون از چين ، مراكان از هند ، خالد از عرب‌ها و به عنوان نوازنده هم يك سرخ‌پوست و يك سياه‌پوست از طرف سايت‌هاي نظرسنجي با بيشترين رأي براي نمايندگي ِتمدّن‌هاي پرجمعيّت انتخاب شدند تا براي ايجاد نزديكي و هم‌پيماني ميان جامعه‌ی جهاني خوانده شود كه با مضموني از عشق و برادري و ... به زبان ِانگليسي اجرا شد و عوايد حاصل از فروش آن كه پرفروش‌ترين تراك ِموسيقي در دوران ِمعاصر است صرف ِسير كردن گرسنگان آفريقا مي‌شود . لباس‌هايي به شكل ماموت و يا همراه  طرح‌هايي از آن تقريباً همه‌ی دنيا را پر كرد و حتی سیاستمداران بلندپایه‌ی کشورها در این کارناوال ِعمومی شرکت جستند و اوّلين بار صدراعظم آلمان خانم ِمركل با پالتويي شبيه پوست ِماموت در كنفرانس مطبوعاتي مربوط به همايش ِحزب مطبوعش ظاهر شد . از آن زمان كه حركت ِلحظه‌اي و جزئي ِدم ماموت حس شد ، نفس‌ها در سينه حبس بود و جانور مورد نگهداري دقيق قرار گرفت . بعد از پخش شدن اين خبر همه معابد و اماكن ِمقدّس مهمّ ِدنيا آرام آرام و بدون هيچ هماهنگي قبلي مملو از جمعيت شدند ، طوري كه وانيكان حتّي در هنگام ِمراسم تدفين پاپ ژان پل ِدوّم چنين جمعيتي به خود نديده بود و مكّه در پرشورترين دوره‌هاي مراسم حج . هرچند اين اتفاق در كشورهاي شرق ِدور و سرخ‌پوستي نيز تكرار شده بود ، امّا در هیچ تمدّن یا مذهبی ظهور منجی به شکل حیوان ، آن هم یک ماموت متعلق به 150 میلیون سال پیش ، پیش بینی نشده بود .

هر روز كلماتي مثل « siberia - frozen – mammoth »« monster  spears edemus. tora, –Britney »  پركاربردترين كلمات از سوي موتورهای جستجوگر اینترنتی مهم اعلام مي شدند . هر روز شركتهايي كه خدماتي چون نگهداري و انجماد بدن براي
روزگار آينده را ارائه مي‌دادند ، اعلام ِموجوديت مي‌كردند . به‌طوري كه به سرعت و بعد از گذشت 15 روز چنان آمار تلفات بر اثر يخ‌زدگي بالا رفت که به سرعت این عمل توسط حکومت‌ها ممنوع اعلام شد . حتّی  پیست‌هاي ورزشی هم از تأثير ِماموت خالي نماندند و خالی شدند . معمولاً خبرگزاری‌ها موضوعی پیدا نمی‌کردند به جز انتخاب نمودن اسم  و تقديم كردن لقب ماموت به قهرمان رشته‌ی وزنه‌برداري . همين .

  در اين 15 روز ماموت توانسته بود روي پاهايش بايستد و غذا بخورد ؛ غذايي كه در اين دوره فقط در صحرای گوپی  مغولستان یافت می‌شد : برگهای کلفت و روغنی ِیک نوع درخت – بوته به نام خاشا که تقریباً توسط دلال‌ها کیلویی 12هزار دلار قیمت‌گذاری شده بود  و روزی 75 کبلو گرم مصرف داشت . در آخر 15 روز قرار شد چادر نایلونی را جمع کنند تا محققان بتوانند از حرکت این حیوان در منطقه برفی به چيزهاي علمي‌ ِتازه‌اي دست یازند . تاكنون هم با ناباوري به اين مطلب رسيده بودند كه بسياري از باكتري‌هايي كه امروزه تقريباً در بدن ِتمام پستانداران جهان هستند و مشكلي ايجاد نمي‌كنند ، مي‌توانند اين ماموت ِغول‌پيكر را از پا درآورند و حتّي تقريباً مطمئن شده بودند كه برخورد ِشهاب سنگ با زمين شايد دلیل ِتلفات شديد قسمتي از موجودات ِماقبل تاريخ باشد ؛ امّا قطعاً عامل منقرض شدن نسل آنها نبوده و علّت آن ويروسي ذکر شد كه به دليل جهش ژنتيكي به مرور زمان توانسته بود كم خوني يا نارسائي شديد خوني توليد كند و فقط جانوراني با جثه‌ی كوچك‌تر مي‌توانستند از مهلكه جان ِسالم به در ببرند . به همين دليل اندام ِبعضي از آنها فرصت ِاين را پيدا مي كند که در طول حدود 40 تا 50 ميليون سال به شیوه‌ی تکامل ِتدریجی به نوع ِكوچك‌تري مثل فيل و يا سوسمار بدل شود . اين چكيده‌اي از تحقيقات دپارتمان ديرينه‌شناسي هلند بود .

طي يك ماه اقتصاد روسيه بدون هيچ توجیه ِديگري جز ماموت در رتبه‌ی اوّل دنيا قرار مي‌گيرد . شركت‌هاي توليدی ِاسباب‌بازي و عروسك و حتّي اتومبيل و آبجویی باقي نمانده بوندد كه از طرح يا اسم ِماموت بهره نبرده باشند . در آخر ِماه ِدوّم بود كه فيلمي به نام ماموت بر روي پرده‌ی سينماهاي دنيا نمايش داده شد كه با فروش حدود 2ميليارد دلار با اختلاف فاحشي از فيلم قبل از خودش پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينما شناخته شد . اين فيلم داستان ِدانشمندي را روایت می‌کرد که تصميم به تكثير و شبيه‌سازي اين گونه مي‌گيرد و در طول ِفيلم مجبور مي‌شود با گروه‌هاي مافيايي ِچيني و مسلمان مبارزه كند و دست آخر به کمک همكار مؤنثش موفق به اين كار مي‌شود و در جزيره‌اي سردسيري اقدام به پرورش ماموت مي‌كند. در واقع قسمتي از اين فيلم يعني تلاش ِابرقدرت‌ها براي شبيه‌سازي ماموت واقعيّت داشت . در ابتدا فقط 5 كشور صنعتي چنين حقّي را براي خود قائل شدند . امّا با اينكه توانسته بودند انواع و اقسام حيوانات را به روش آزمايشگاهي و فقط با استفاده از سلول‌هاي بنيادي يا سلول هاي 23 كروموزومي ِجنسي در محیط ِآزمایشگاهی شبیه‌سازی  كنند ، در شبيه‌سازی ِاين حيوان به مشكل برخورده بودند . اين بود كه تصميم گرفتند اين عمل را از انحصار خارج سازند بلكه بشر شانس بيشتري براي تكثير و حفظ نسل ماموت داشته باشد . در بحبوحه‌ی تلاش ِكشورها و شركت‌هاي چند مليّتي براي برگرداندن ماموت‌ها به حيات ِوحش طبيعي ، نژادشناسان اسرائيلي فيل‌هاي جزيره‌ی ماداگاسكار را شبيه‌ترين موجودات از نظر نقشه ژنوم با اين ماموت‌ها شناختند. بدين ترتيب تعدادي از فيل‌هاي ماده به صحراي يخ‌بندان ِسيبري آورده شدند كه نصف ِآن‌ها همان روز ِاوّل از سرما تلف گردیدند و اين كاملاً قابل پيش‌بیني بود . امّا تصوّر اينكه ماموت ِنر ميل به جفت‌گيري با فيل‌هاي ماده‌ی ماداگاسكاری داشته باشد ، دانشمندان ِمحافظ ِماموت را به اين عمل واداشت . در واقع تنها نتيجه اين امر اين بود كه فيل‌هاي جان به در برده از سرماي سيبري  از جای خود حركت نمي‌كردند مگربه دلیل  فرار از ماموت .

 در زماني كه 3 ماه از كشف مي‌گذشت و هنوز اين ماجرا براي مردم جهان عادي نشده بود ، خبر منفجر شدن آن فسیل ِزنده جامعه‌ی جهانی را شگفت‌زده كرد . يكي از اعضاي گروهك‌هاي عراقي توانسته بود خود را به آن برساند و عمليات انتحاري انجام دهد . اين حادثه‌ی اخير باعث شد عكس ِماموت از بين كانديداهايي مانند جاناتان.جي.اچ لوریس برنده‌ی جايزه‌ی نوبل ِادبيات و پريزيد نت ا[. . . ]ژاد براي روي مجله‌ی Life     انتخاب شود . جسد طوري متلاشي شده بود که 2 روز وقت صرف ِجمع‌آوري ِباقي‌مانده‌اش شد . شبكه‌ا‌ی ژاپني كه حق ضبط 24 ساعته‌ی زندگي ِاين حيوان را به مدّتِ ِيك سال خريده بود ، فيلم ِاين حادثه را حدود 200ميليون پوند در حراجي ِكريستال‌پالاس ِلندن فروخت و به اين ترتيب داستان ِماموت به پايان رسيد . ولي اين كشف خارق‌العاده در ذهن ِمردم ِجهان اين تاثير را باقي گذاشت كه معجزه را ديگر امري بعيد نمي‌دانند.

                                     

                                    نویدرضا هادوی                 گرگان 3/11/85 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:32  توسط  ایشان  |